14 خرداد
كوفه نيستيم عليتنها بماند"، "اتحاد اتحاد رمز حيات دين
است ، توطئه توطئه نيرنگ خائنين است"، "حزبالله
ميميرد ذلت نميپذيرد"،"اهل قم تجديد ميثاق ميكنند
جان فدا به قرآن ميكنند"

مهر رئیس جمهوری درمهر
كوفه نيستيم عليتنها بماند"، "اتحاد اتحاد رمز حيات دين
است ، توطئه توطئه نيرنگ خائنين است"، "حزبالله
ميميرد ذلت نميپذيرد"،"اهل قم تجديد ميثاق ميكنند
جان فدا به قرآن ميكنند"

خدابنده ۸/۲/۸۵


يك رئيس جمهور=۶۷
ميليون
؟؟مشكل؟؟
THE???
Assalamualaikum.It's has been a long time I haven't post anything .Just finished my final exams last Thursday.Alhamdulilah but I dunno what my results would be this semester.Will it help me to get a final year project?Uhmm..I dunno.Just pray.
Well,a friend of mine (JAMSHEID) just asked me a really easy question "THE JUSTICE SYSTEM IN MALAYSIA" but guess what I don't even have an answer to it.I am not a big fan in Malaysian Politics anymore cause I am so tired with their"own" agendas for each parties. Although I used to talk about it with friends.Well here is my brief answer or really really brief.
In my circle friends,there were the ex-deputy of Chief Minister of Penang 's daughter and Dr. Anuar Ibrahim's niece.So one could imagine the atmosphere during Dr.Anuar's controversial era.No one would talk anything about the charges on Dr.Anuar.It was not nice anyway.
When I first came to Uni,I never knew there are such things as Campus Politics Parties and before we could enroll as a uni student,all of us have to sign a piece of paper which will give the right for the authorities to caught us and issue us if we involve in any "highly dangerous" or should I say the Student Power Reformation or trying to spark any reformation.This paper is called AKU JANJI ( I PROMISE).We also have a Malaysian University and College University Act (AUKU) of 1974 .Well the most interesting part of "signing " was that we just sign it whether we like it or not.It may not a big deal for some students as the main reason to come here is to get a scroll of degree which cost like .... not to be called a politikus (politician).But anyhow,no one could blame some eager blood in some students to involve in campus politics. But for me ( who was brain washed to be anti government when I was a child),RATIONAL is the main principle in one "warm blooded" campus politician.
I still remember what Al-Gore said when he came to Malaysia for a meeting ( during the reformation cause of Dr.Anuar's case) and I could see his ego in his jewish face "....,Reformasi,People's power right here right now among the brave Malaysians..."Well,he tried hard to show his "concern" but the next day he got to shut up".
Well in Malaysia basicly we have 2 most famous parties for the Malays which is PAS and UMNO .PAS is a Islamic Party and Umno is a aaa..I dunno well some of UMNO's members are very islamic.If a foreigner like a friend of mine really wanna know about this party..search in the engine website.If I wanna continue talking about these 2 parties ,it would take more then 24 hours to explain..as I said before I am not into politics anymore.Oh ya OF COURSE I have to vote the next election...I'll vote..ME!
As the things really bugging my head now is What Will Happen to Al-AQSA mosque cause the Israelites are digging below it to find the Temple of Solomon ( our prophet too,Sulaiman alaihi salam peace be upon him).If the mosque is destroyed cause of their actions,then will it be the 5th World War?( as the 3rd is US AGAINST NUCLEAR COUNTRIES and the 4th is theUS AGAINST TERRORISM).Islam Hadhari,what's that?I am getting confuse .Is it a new term??no of course not.All I know is Hadarah Civilization,a term given Islamic Scholar Ibnu Khaldun means a systematic life ,harmony,accroding to the holy Quran,and rich in technology. Sorry cause my Islamic knowledge is very little. But seriosly,I am a bit confuse on the term.Well,will it stay ALIVE just like the term Madani Community that was popular during Tun Sri Dr.Mahathir's era .Will the the rich islamic countries help the poor muslims minorities or majorities in poor countries??Help in a food and give 'em a new LIFE and not just sending tonnes of tonnes of dates per year. Questions with No Answers.
adress:http://avieciennawannabe.blogspot.com/2005/12/justice-system-in-malaysia.html
| تأملاتی دربارهی عدالت (گفتار چهارم): افلاطون و ايدهی عدالت | ||
![]() |
|||
|
چرخش از تفکر کيهانشناختی (کوسمولوژيک) به انسانشناختی (آنتروپولوژيک) که در انديشهی سوفيستها آغاز شده بود، با سقراط (۴۶۹ـ۳۹۹ پ.م.) ژرفش يافت. سقراط به خرد جهانی اخلاقی، باوری غيرانتقادی نداشت و از طرف ديگر خواهان فراتر رفتن از سوبژکتيويسم و نسبيتگرايی سوفيستی بود. او در پی نفوذ به سپهر حقيقت عينی بود و در ژرفای آدمی به دنبال چنين چيزی میگشت. از همين رو شعار سقراط اين بود: «خودت را بشناس!». به نظر سقراط قانون طبيعی در درون انسان است و نفس انسان، معيار اخلاقی را به دست او میدهد. اين معيار حتا در زمانی که مرجع اقتدار بيرونی متزلزل میگردد، همچنان پايدار میماند. افلاطون يا پلاتون (۴۲۷ـ۳۴۷ پ.م.) فيلسوف بزرگ کلاسيک يونان و شاگرد سقراط نيز به دنبال آنچنان محتواهای فکری میگشت که صرفا" ناشی از نظرياتی ذهنی نباشند، بلکه دانشی با اعتبار عمومی را دربرگيرند، از جهان نامطمئن حسی فراتر روند و جاودانه پايدار باشند. افلاطون اين سپهر حقيقت بیترديد را در جهان ايدهها يافت. ايدههای افلاطونی، هستندههای واقعی هستند. تصاوير اوليه، مُثُلها، سرمشقها، نمونههای کامل و کهنالگوهايی هستند که پديدارهای جهان حسی از روی آنها ساخته شدهاند. به اين ترتيب افلاطون جهان را دوپاره میکند: جهان ايدهها يا هستندههای واقعی و جهان محسوسات که پديدارهای آن صرفا" تصاوير و انگارههايی از ايدهها هستند. ايدهی امر نيک برای افلاطون برترين ايده و به اصطلاح ايدهی ايدههاست. مناسبات ايدهی امر نيک با ساير ايدهها، مانند مناسباتی است که ايدهها با اشياء و پديدههای جهان حسی دارند. اما محتوای امر نيک را چگونه بايد متعين ساخت تا بتوان از آن الگويی برای زندگی عملی فراهم آورد؟ اين پرسشی است که افلاطون در فلسفهی سياسی و آموزهی دولت و نيز روانشناختی خود به آن میپردازد. در مشخص کردن محتوای امر نيک، افلاطون به اين نظر میرسد که امر نيک نظم است. اما چگونه نظمی؟ پاسخ افلاطون به اين پرسش گوناگون و وابسته به جايگاهی است که وی امر نيک را در آن جستجو میکند. در خلال همين جستجوهاست که آموزهی فضيلت افلاطونی نيز شکل میگيرد. افلاطون نخست در جستجوی فضيلتهای اجتماعی به اين نظر میرسد که دولت وقتی نيک است که بتواند جامعه را در حال تعادل نگاه دارد و اين به آن معناست که طبقات گوناگون اجتماعی هر يک در جای مناسب خود قرار گيرند و کار خود را بکنند. وی در کتاب چهارم «جمهوری» يا دولت (Politeia) پيش از جستجوی فضيلتهای اصلی انسان، از زبان سقراط به برپايی دولت آرمانی خود میپردازد. پرسش بنيادين در فلسفهی سياسی کلاسيک، پرسش از ذات عدالت و شرطهای تحقق آن است. در آرمانشهر افلاطونی، طبقات سهگانهای وجود دارد که هر يک نمايندهی فضيلت و خصوصيتی هستند. طبقهی فوقانی را زمامداران (فيلسوفان يا شهريارانی که به فلسفه روی آوردهاند) تشکيل میدهند. آنان نمايندهی فضيلت فرزانگی يا دانايی هستند، زيرا بصيرت و درايت آنان نسبت به ذات، تأثير و پيوند اشياء و پديدهها از ديگران بيشتر و ژرفتر است. طبقهی ميانی متشکل از جنگجويان و نگهبانان است که بيش از هر چيز صاحب فضيلت دلاوری هستند. وظيفهی آنان پاسداری از امنيت مردم و حراست از مرزهای دولتشهر است. طبقهی تحتانی کشاورزان، پيشهوران و ماهيگيران را دربر میگيرد که در آرامش و اعتدال نه تنها مايحتاج زندگی خود، بلکه کل شهروندان را فراهم میآورند و در ادارهی امور حکومتی يا دفاع از دولتشهر نقشی ندارند. آنان نمايندهی فضيلت خويشتنداری و ملايمت هستند. به نظر افلاطون، عدالت هنگامی در دولت مسلط است که هر يک از آحاد دولتشهر و طبقات سه گانه، کار خود را انجام دهند و آنچه که دولت را چونان پيکرهای واحد حفظ و از فروپاشی آن جلوگيری میکند، فضيلت عدالت است. اين فضيلت در زمان حيات افلاطون زير پرسش رفته و دچار بحران شده بود. از همين رو افلاطون دو ديالوگ مبسوط خود را به دولت و قوانين اختصاص میدهد. پس ساخت دولت عادلانهی افلاطونی با اين مشخصات بيان میگردد که وظايف و حقوق سياسی، مطابق استعداد انسانها و ميزان بصيرت و درايت آنان، بايد در مقياسهايی گوناگون تقسيم گردد. با چنين تفکيکی است که افلاطون به اين تعريف از مفهوم عدالت می رسد که: «عدالت آن است که هر کس کار خودش را بکند». به اين اعتبار، برای افلاطون تنها آن نظامی عادلانه است که تفاوت بزرگ فکری و اخلاقی ميان انسانها را به رسميت بشناسد. وی در تعّين امر نيک در حيات اجتماعی به فضيلت عدالت میرسد که خود ساير فضيلتهای اصلی ديگر يعنی فرزانگی، دلاوری و خويشتنداری يا ملايمت در رفتار ميان طبقات را در زير خود گرد میآورد. اما افلاطون افزون بر آن به جستجوی امر نيک در فرد انسانی نيز میپردازد. وی در اين راستا، به توانشها و استعدادهای روحی گوناگون انسان میرسد. از نظر وی اين استعدادها عبارتند از: 1ـ خرد که توانش تفکر آدمی است و جايگاه آن در سر است. 2ـ توانش انفعالات يا عواطف نفسانی که جايگاه آن در سينه است. 3ـ توانش تمناها و خواهشها که جايگاه آن در پايينتنه است. به نظر افلاطون، هر يک از اين توانشها در کاربرد خود به شيوهای درست، به يکی از فضيلتهای اصلی انسانی منجر میگردند: تفکر به فرزانگی يا دانايی، انفعالات يا عواطف نفس به دلاوری، و تمنا و خواهش به ميانهروی. مطابق اين تقسيمبندی افلاطون و به دليل جايگاه و اهميت خرد نزد وی، فرزانگی عالیترين فضيلت است که بر فضيلت دوم يعنی دلاوری و فضيلت سوم يعنی ميانهروی تسلط دارد و آنها را تنظيم میکند. چنانچه هر يک از توانشهای نفس آدمی کار خود را به شيوهی صحيح انجام دهد، میتوان از انسان کامل سخن به ميان آورد. تنها از اين طريق است که انسان عادل میشود. پس عدالت در انسان بالاترين فضيلت است و فضيلتهای سهگانهی ديگر يعنی فرزانگی، دلاوری و ميانهروی را در زير خود گرد میآورد. به اين ترتيب، تقسيمبندی افلاطونی طبقات سهگانهی اجتماعی و فضيلتهای اصلی هر يک، در تقسيمبندی توانشهای روحی فرد انسانی و فضيلتهای برخاسته از آنها خود را بازمیيابد. (شکلوارهی زير): عدالت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فرزانگی (حکمت) دلاوری (شجاعت) ميانهروی (اعتدال)
شکلوارهی فضيلتهای اصلی نزد افلاطون بنا بر ملاحظات بالا میتوان گفت که از نظر افلاطون آن نظم اجتماعی برپايهی عدالت استوار است که در آن طبقات گوناگون در مناسباتی درست نسبت به يکديگر قرار داشته باشند و چنين امری تنها هنگامی ميسر است که آحاد هر طبقهای مطيع طبقهی بالاتر از خود باشند و تلاش نکنند مرزهای طبقهی خود را درنوردند. افزون بر آن، انسانی عادلانه رفتار میکند که به جايگاه اجتماعی خود تمکين کند و وظايفی را که اين جايگاه بر عهدهی او میگذارد به خوبی انجام دهد و سلسله مراتب طبقاتی را رعايت کند. فراتر از آن، انسانی عادل است که توانشهای گوناگون روحی او يعنی خرد، احساس و غريزهاش در نسبتی صحيح با هم عمل کنند و معنای آن اينست که توانش پايينتر مطيع توانش بالاتر از خود باشد. عدالت به مفهوم افلاطونی آن چه در صورت شخصی و چه در صورت سياسی، فضيلتی در کنار فضيلتهای ديگر نيست، بلکه مناسبات صحيح ميان آنها را تنظيم میکند و شايد به اين اعتبار فضيلت فضيلتهاست. عدالت افزون بر آن، حلقهی پيوند ميان فضيلتهای فردی و اجتماعی است و به عبارت روشنتر مناسبات ميان انسانی را نيز تنظيم میکند. اگر چه افلاطون در تبيين مفهوم عدالت، آن را در پيوند با برابری نيز قرار میدهد، اما اين برابری برای او برابری صوری و انتزاعی نيست. اين برابری برپايهی پذيرش و تفاهمی همگانی بر سر تفاوتها و نابرابری استعدادها و قابليتها استوار است. برای افلاطون هيچ نظام سياسی بدون چنين پذيرش و تفاهمی نمیتواند پايدار باشد. تشخيص تفاوت ميان انسانها و داوری در مورد آن، برای افلاطون با معياری صورت میگيرد که خود عين عدالت است. حصول به فضيلت عدالت، يعنی شناخت و درک نظمی فراگير و از همين رو برای افلاطون از طريق عدالت نظم انسانی و سياسی به بخشی از يک نظام جهانی خدايی تبديل میگردد. خدايی برای افلاطون، همان تعيّن و تحقق امر نيک است. از همين روست که افلاطون از زبان سقراط تأکيد میکند که رنج از ظلم و بيعدالتی بردن بهتر از ظلم و بيعدالتی کردن است. بهرام محيی |
يهوديان،
بني اسرائيل يا كليميان در لفظ ايراني، پيروان دين يهود و شريعت ابلاغ شده (تورات) از خداوند به حضرت موسي (در حدود 3300 سال پيش) هستند. پس از درگذشت حضرت موسي، جانشين وي، يهوشوع، بني اسرائيل را به سرزمين مقدس وارد كرد و تا زمان ويراني دومين معبد بيت المقدس در اورشليم (حدود سال 70 ميلادي)، 55 تن از انبياي بني اسرائيل به هدايت و ارشاد پيروان اين دين پرداختند.
جمعيت كنوني يهوديان جهان حدود 13 ميليون نفر است كه اكثريت آنها به ترتيب در امريكا، اسرائيل، روسيه و كشورهاي اروپايي سكونت دارند و جوامع متعددي از يهوديان نيز در ساير كشورها، از جمله ايران حضور دارند.
سابقه حضور يهوديان در ايران
به حدود 2700 سال پيش باز ميگردد و بسياري از اماكن مقدس و تاريخي آنها در اين كشور قرار دارند كه آرامگاه انبياي بني اسرائيل مانند حضرت دانيال نبي در شوش، استر و مردخاي در همدان و حضرت حبقوق نبي در تويسركان از اين جمله اند. نيز آرامگاههاي چندين تن از علماي برجسته يهودي – هاراو اورشرگاء در يزد و حاخام ملا مشه هلوي (Moshe-Ha-Lavi) » در كاشان - در ايران قرار داشته و مورد احترام مسلمانان نيز هستند.
سیزذه اصول ایمان یهود
خداوندِ متبارك، موجود (حاضر) و ناظر است.
او واحد و يكتاست.
او جسم ندارد و شباهتي هم به جسم ندارد.
او مُقدم بر هر موجود قديمي در جهان است.
عبادت موجودي به غير از او جايز نيست.
او از نيت و افكار انسانها آگاه است.
نبوت حضرت موسي سرور ما حقيقت دارد.
حضرت موسي به لحاظ نبوت از ديگر انبياي بني اسرائيل برتر است.
تورات مقدس از آسمان (ازجانب خداوند) وحي شده است.
تورات در هيچ زماني تغيير نيافته و نخواهد يافت.
خداوند، شريران را مجازات خواهد كرد و پاداش و اجر نيكوكاران را خواهد پرداخت.
ماشيَحِ پادشاه (منجي جهان) خواهد آمد.
مردگان در آينده زنده خواهند شد.
كتب مقدس
يهود (تَنَخ) كه معمولا به نام «عهد عتيق» شناخته ميشوند از سه بخش تشكيل شده است:
الف – تورات
تورات كتاب آسماني براساس نبوت حضرت موسي كليمالله به معناي شريعت، يا قانون كه اساس اعتقادات و فلسفه و شريعت دين يهود ميباشد كه متشكل از 5 كتاب يا «سِفر» است:
1- پيدايش 2- خروج 3- لاويان 4- اعداد 5- تثنيه
ب - نِويئيم (انبيا)
دومين بخش از تنخ و متشكل از نبوت پيامبراني است كه پس از درگذشت حضرت
موسي كليمالله تا اوايل آبادي معبد دوم بيتالمقدس در مدتي نزديك به هزار سال به هدايت و ارشاد مردم بر اساس دستورات تورات پرداختند.
ج – كتوبيم (مكتوبات)
به سومين بخش تنخ گفته ميشود كه شامل:
مزامير (زبور) حضرت داوود (ع)، امثال سليمان، جامعه ، سرود سرودها، كتاب ايوب، روت، مراثي ارميا، كتاب استر، دانيال، عِزْرا، نِحِمْيا، تواريخ ايام
نجاتبخش نهايي،
در دين يهود، ماشيَح به معناي «مسح و تدهين شده» نام دارد.
قرآن و بني اسرائيل
يا بنيإسرائيل اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم و انّي فضلتكم علي العالمين.1
اي بنياسرائيل، نعمتي را كه بر شما ارزاني داشتم و شما را بر جهانيان برتري دادم، به ياد بياوريد.
آيا انتخاب بنياسرائيل به عنوان قوم برتر براي انجام مأموريت الهي با توجه به وقايع تاريخي؛ مثلاً ايرادهاي فراوان بنياسرائيل انتخاب مناسبي بوده است؟
بهطور كلي خداوند متعال از زمان حضرت آدم تاكنون انتخاب كرده است و انتخابهاي خداوند براساس قابليتها است نه براساس فاعليتها، قابليتها به معناي اين است كه اين پديده يا موجود اگر به آنچه خداوند فرموده عمل كند ميتواند اين كار را انجام دهد، امّا چون خداوند متعال تشريع ميكند، يعني ميفرمايد من دستورات را ميدهم، آنها ديگر خودشان تصميم ميگيرند هم ميتوانند انجام دهند و هم ميتوانند انجام ندهند. درست مانند لشكري كه براي انجام عمليات انتخاب شدهاند. اين لشكر، ربات و آدمآهني نيستند كه حتماً دستورات را انجام دهند بلكه انسانها مختار هستند كه قابليت و توا ن انجام اين كار را دارند ولي مجبور، به اين معنا كه اختيار از ايشان گرفته شود، نيستند.
خداوند، انبيا را نيز براساس قابليتها انتخاب كرده است و چون در اين عالم شيطان وجود دارد بنابراين هرجا قابليت باشد امكان انحراف هم وجود دارد. در همان ابتدا وقتي خداوند آدم را به بهشت فرستاد، اگرچه آدم انتخاب شده بود، ولي در همان جا نشان ميدهد كه همين آدم فريب ميخورد. بنياسرائيل هم مجموعهاي هستند كه قابليت دارند و در بين مجموعه بشر آن روز، قومي كه بالاترين قابليت را داشتند همين قوم بنياسرائيل بودند. يعني اگر بخواهيم به بنياسرائيل نمرهاي بدهيم، بنياسرائيل قومي پيوسته و داراي فهم و شعور و داراي سابقة دين و آموزش و تعهد به دين هستند. و تفضيل خداوند متعال، يك تفضيل بدون ملاك نيست. يعني اين قوم ملاكهاي بيشتري براي انجام اين كار داشتهاند، ولي شيطان را كه نميشود از روي زمين برداشت، وقتي قومي انتخاب ميشود مطمئناً شيطان بيشترين سرمايهگذاري را روي همين قوم ميكند.
با توجه به آن آموزشها، آرمانها و امكانات اگر قرار بود اين بار بر دوش ديگران باشد، اينها خيلي زودتر از بين ميرفتند و از هم ميپاشيدند، يعني اين برترين انتخاب بوده؛ جون ما ديگر قومي اين چنين منسجم و متفكر در آن زمان نميبينيم.
ناهنجاريهايي كه بين اين مردم رخ داده است، نشان ميدهد اينها انسانهايي با استعدادي بودهاند امّا وقتي فريب شيطان در ميان ميآيد، اين استعداد در كژيها به كار ميرود مثلاً كاري كه سامري انجام ميدهد، كار بزرگي است. سامري گوسالهاي را قالبريزي ميكند كه در عين حال كه گوسالهاي طلايي است صداي گاو از او خارج ميشود و اين مسائل نشان ميدهد اين قوم با استعداد بودهاند. و وقتي فكرش به اينجا و اينچنين كاري ميرسد نشان ميدهد او با استعداد است ولي وقتي شيطان ميتواند در او نفوذ كند و آن خواستهها را كشف ميكند ديگر به بيراهه ميروند. سامري در انحصارطلبي اين كار را انجام ميدهد و بروز اين انحصارطلبي و قدرتطلبي در اين حد نشان ميدهد كه بنياسرائيل قوم با استعدادي هستند.
كارشكنيهاي يهود عليه پيامبر
۱-بر اساس مدارك و اسناد معتبر يهوديان در طول تاريخ، پيامبران زيادي را آزاررسانده و كشتهاند، حتي آنان پيمان خود با پيامبر(ص) را شكستند و برايحفظ منافع دنيوي خود به كارشكني پرداختند، عدهاي ظاهراً مسلمانشدند ولي به جاسوسي پرداختند و از كمك رساندن مسلمين به پيامبرجلوگيري كردند. در اين موقع آيه 118 سوره آلعمران نازل شد. ي'ا اَيُّهَا الذّينَا'مَنوُا لاتَتَّخِذوا بِط'انَةٌ مِنْ دوُنِكُم لا يَألوُنَكُمْ خَب'الاً وَدّوا ما عَنِتُّمْ. قَدْ بَدَتِالبغَضْاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ و ما تُخفِي صُدوُرُهُمْ اكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الأياتِ اِنْ كُنتُمتَعْقِلوُن. خداوند در اين آيه دستور ميدهد مسلمانان راز خود را در بينبيگانگان افشا نكنند، خداوند در اين آيه از باطن دشمنان خبر ميدهد ويادآوري ميكند كه آنها شايسته دوستي نيستند، و به اين صورت نقشه يهودبر هم ريخت. نمونهاي از جاسوسي يهوديان، در جنگ احزاب است. آنها باوجود داشتن پيمان با مسلمانان به صورت ستون پنجم، سپاه ده هزار نفرياحزاب(قبايل چندگانه عرب و يهود) را ياري كردند. وقتي احزاب شكستخوردند، پيامبر(ص) بر اساس مفاد پيمان نامه با آنها رفتار نمودند
۲-قبيله ديگر يهوديان بنينضير با طرح نقشه قتل پيامبر پيمان را شكستند. خداوند پيامبر را از نقشه آنان آگاه كرد و توطئه آنها بي نتيجه ماند.
۳-قرآن همان مطالب توراتاست كه تحريف شده و ديگر اينكه در قرآن تناقضهايي وجود دارد.
۴-از ديگر توطئههاي فرهنگي يهود اين است كه آنها تورات را تحريف كردندمخصوصاً قسمتهاي مربوط به صفات پيامبر را. عوام يهود هم بي تقصيرنبودند، چون امام صادِ(ع) در حديثي ميفرمايد: عوام يهود به دروغگويي و حرامخواري و رشوهخواري و فسق علماي خود، آگاهي داشتند، بنابرايننبايد از آن پيروي ميكردند.
تولد شوم اسرائیل
عناصر ماجراجو و فتنه انگيز اين قوم سرانجام از فرصت سياسى جهان سود بردند و حزب سياسى صهيون را بنياد گذاشتند. صهيون كوهى است در اورشليم و به عبارتى تپه اى است كه در تورات از آن به شهر داود ياد شده است . استعمار جهانى به اين قوم ماجراجو فرصت داد تا نيت پليد و شوم خود را در قالب اين حزب شيطانى تحقق بخشند. پيره گرگ استعمار يعنى بريتانياى كبير فلسطين را به عنوان كشور پيشنهادى و موعود يهود مطرح كرد. يهوديان ماجراجو و فتنه انگيز به رهبرى هرتصل در حزب صهيون به فعاليت پرداختند. هسته مركزى اين حزب در اورشليم تشكيل گرديد و سرمايه داران يهودى به نفع اين حزب وارد عمل شدند.
تلاش شيطانى اين حزب مبنى بر فرارى دادن يهوديان ساده و عامى از سراسر جهان به سوى فلسطين آغاز شد. در سال 1897 نخستين كنگره جهانى صهيونيستها در شهر بال سوئيس برپا گرديد.
. در سال 1917 وزير خارجه انگلستان لردبالور تاءسيس يك دولت يهودى در فلسطين را بلامانع دانست .
پس از شكست عثمانى در سال 1923، فلسطين زير سلطه روباه پير استعمار انگليس جنايتكار قرار گرفت تا مفاد اعلاميه ((بالفور)) اجرا شود.
جنگ جهانى دوم و كشتار يهوديان ، كه صهيونيست ها(افسانه هولو كاست) در اين قتل عام نقش مهمى داشتند و در واقع همين ها بودند كه به هيتلر و حزب نازى خط مى دادند، تاءسيس دولت يهود را در فلسطين تسريع كرد. در طى بيست سال بعد از جنگ جهانى دوم ، تعداد زيادى از يهوديان پراكنده در سراسر جهان با تهديد و تزوير صهيونيستها به فلسطين روى آوردند.
سازمان ملل كه افسار آن هميشه در دست امپرياليستها و صهيونيستها بوده و مى باشد، به تجزيه فلسطين راءى داد و دولت صهيونيستى اسرائيل اعلام وجود كرد. مخالفت عمومى مسلمانان نتيجه اى نبخشيد و جنگهاى پى در پى اعراب با دولت صهيونيستى به دليل توطئه جهانى مبنى بر تقويت نظامى - اطلاعاتى صهيونيست ها، بى نتيجه ماند.
شرح حال پولس
((پولس )) يكى از يهوديان بود به نام ((شالول )) و از دسته ((فريسيان )) بود كه از مخالفين سر سخت مسيحيان آن عصر بود و در شكنجه و قتل آنان از هيچ عملى فروگزار نمى كرد. در آن زمان او به دين عيسى گرويد. نام او به پولس تغيير يافت . پولس از مروجان پرقدرت و زبردست مسيحيت است . او در پيام خود حقانيت آئين عيسى را طورى بيان مى كرد كه مورد قبول عامه بود. او با ذكر شواهدى از تورات ، علت انصراف خود از دين يهود را براى مردم توضيح داد. پولس 20 سال تبليغ كرد. او چند سال مشغول تدوين احاديث و روايات دين عيسى بود.
اصول تعاليم پولس چنين است :
1- مسيحيت يك آئين جهانى است .
2- ثالوث الهى و به دنبال آن الوهيت عيسى و روح القدس .
3- عيسى پسر خدا، به زمين آمده تا گناه انسان را پاك كند.
4- قيام عيسى از ميان مردگان و صعود به آسمان و نشستن در كنار پدر و داورى او.
منابع تحقيق
1- نردباني به آسمان (نيايشگاه در تاريخ و فلسفه يهود)
مولف : شيرين دخت دقيقيان – ناشر : ويدا- سال: 1379
2- آشنايي با اديان بزرگ
مولف : حسين توفيقي- ناشر : سمت- سال : 1379
3-اخلاق در شش دين جهان
مولف :كلايولاتون- مترجم: محمد حسين وقار- ناشر : اطلاعات- سال : 1378
4-تاريخ جامع اديان
مولف : جان ناس- مترجم : علي اصغر حكمت- ناشر :آموزش انقلاب اسلامي- سال : 1372
5-رساله در تاريخ اديان
مولف: ميرچا الياده- مترجم : جلال ستاري- ناشر : سروش-سال : 1372
6-دين شناسي تطبيقي
مولف: كدارناث تيواري مترجم: سيدابوطالب فنايي- ناشر: محسن- سال: 1378
7-دين شناسي تطبيقي
مولف: كدارناث تيواري – مترجم: مرضيه (لوئيزا) شنكائي - ناشر : سمت- سال: 1381
8-انتظار مسيحا در آيين يهود
مولف: جوليوس كرنيستون- مترجم : حسين توفيقي- ناشر: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب اديان قم- سال: 1377
9-آيين قبالا (عرفان يهود)
مولف : شيوا (منصوره) كاوياني- ناشر : فرا روان- سال: 1372
10-سِفر مشترك
مولف: عهديه شيرازي- ناشر : معاني- سال: 1378
11-اراده خداوند
مولف: ژيل كپل- مترجم: عباس آگاهي - ناشر : دفتر نشر فرهنگ اسلامي- سال: 1375
12-انسان و اديان
مولف: ميشل مالرب- مترجم: مهران توكلي-ناشر: ني-سال : 1379
13-بررسي تطبيقي اسماي الهي
مولف: مرضيه شنكائي - ناشر : سروش – سال: 1381
14-سه سنت فلسفي (هندي، چيني و يهودي)
مولف: نينيان اسمارت – مترجم: ابوالفضل محمودي - ناشر : دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم -سال : 1378
15-داستان پيامبران در تورات ، تلمود ، انجيل و قرآن
مولف: محمد حميد يزدان پرست لاريجاني - ناشر: اطلاعات – سال: 1380
16-فصلنامه هفت آسمان
مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب- قم

نويسنده : جمشيد بيگدلي jam1351jam@yahoo.com



(((...زنگ قرآن...)))
من جمشيد اهل روستاي مجيد آباد هستم. اين روستا در
استان زنجان و در 15 كيلو متري شهر خدابنده در كنار قنات
زيبايي آرميده است . سال 1364 زمان جنگ ايران و عراق اكثر
مردان اين روستاهمانند ساير مردم ايران به عنوان بسيجي به
جبهه هاي حق عليه باطل رفته بودند. پدر و برادر بزرگ من هم
بسيجيياني بودند كه به جبهه رفته اند . من در كلاس پنجم
ابتدايي در اين روستا و در مدرسه حافظ درس مي خواندم .
روزهاي خواب آلودگي و مستي بهاري و زنگ درس قرآن[1][1]
بود. _ روز هاي كه گذر از آنها به سختي امكان پذير است . _
دردرياي افكا ركودكانه خود غوطه ور بودم وبا دنياي رويا يي خود
كلنجار مي رفتم و از پنجره كلاس به جاده خاكي بي انتهايي
مي نگريستم كه به من اميد برگشتن پدر را مي داد .
رژيم بعثي صدام مزدور آمريكا هر روز به يكي از شهر ها
حمله مي كرد . شب قبل برق ها با صداي آژير خطر دوباره قطع
شده بود .حدس مي زديم به شهر زنجان حمله شده باشد .
به پشت بام دويدم بله گلوله هاي ضد هوايي ظلمات شب را
همانند بارش شهاب سنگ در هم شكسته بود . و چندين صداي
هولناك حدس مارا به يقين تبديل مي كرد.وقتي گوينده خبر از
پايان حمله خبر مي داد و مي گفت تعدادي خانه و چندين غير
نظامي و حتي كودك به شهادت رسيد ه اند خون را در رگهاي
ما به جوش ميآورد ودر دل آرزو مي كرديم كه ايكاش ما نيز بزرگ
بوديم . با صداي تلاوت شوزب[1][2] يكي از همكلاسي هايم به
خود آمدم . صداي آهنگين قرآن به من آرامش خاصي مي
بخشيدبا شنيدن سوره "
|
بسم الله الحمن الرحيم قل يا ايها الكافرون(1) لا اعبد ما تعبدون(2) و لا انتم عابدون ما اعبد(3) ولا انا عابد ما عبدتم(4) و لا انتم عابدون ما اعبد(5) لكم دينكم ولي دين(۶) |
". آرامشي را در وجودم به ارمغان آورد . و دوري پدر را براي
من تحمل پذير كرد. و براي چندي افكار به هم ريخته مرا مرحم
نهاد.
شده بودبراي اينكه دوباره مرا به كلاس وجمع صميمي
همكلاسيهايم دعوت كند ؛اسم مرا براي ادامه رو خواني قرآن
صدا كرد.با شنيدن نام خودم تنم به لرزه در آمد و دلشوره
عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت. چون دفعه قبل هم خوب
بلد نشده بودم و از طرفي هم ترس بمباران ديشب و دوري پدر
هم مرا بسيار پريشان كرده بود . در فكر اين بودم هر جوري
بود اين جلسه قرآن نخوانم . ولي صداي معلمان كه گفت "
بسم اله بگو و شروع كن پسر خوب" شروع كردم: و سوره "
|
"" بسم الله الحمن و الرحيم"" والفجر(1) و ليال عشر(2) و الشفع و الوتر(3) و اليل اذا يسر(4) هل في ذالك قسم الذي حجر(5) الم تر كيف فعل ربك بعاد(6)ارم ذات العماد(7) التي لم يخلق مثلها في البلاد(8) و ثمودالذين جابوا الصخر بالواد(9) و فرعون ذي الاوتاد(10) [3] |
" را خواندم
دلم آرام گرفت و صداي مهربان معلمان كه مرا تحسين مي كرد
آرا مش را به من باز گرداند. در اين لحظه از بنجره نگاهي
دوباره به جاده انداختم شش مرد با لباس رزمي را ديدم" ناگهان
فرياد بر آوردم پدرم، پدرم و دوستانش" معلم و بچه ها با صداي
من شوكه شدند.به طرف در كلاس دويدم و از مدرسه خارج
شدم و به طرف پدرم دويدم و سپس به آغوش پدرم پريدم و با
بوسه باران پدر خدا شكر كردم.
[1][1] معلم ما آقاي زيارتي( قوي هيكل) بود.
[2] الان با نام سعيد عوض شده .
[3]
به نام خداوند بخشنده مهربان
سوگند به صبحدم(1)
و به شب هاي دهگانه(2)
و به زوج و فرد(3)
و به شب وقتي كه پشت مي كند(4)
آيا اين سوگند ها براي يك خردمند كافي نيست؟(5)
آيا نديدي كه رفتار پروردگارت با قوم عاد چگونه بود ؟ (6)
همان قوم ارم؛ شهري كه بناهاي ستوندار داشت(7)
و نظيرش در هيچ سرزميني ساخته نشده بود(8)
و با قوم ثمود كه صخره هاي بيابان را مي بريدند(9)
و با فرعون كه مردم را چهار ميخ مي كرد0 (10)
نيروی اجتماعی علی ( ع ) و برنامه مبارزه معاويه با آن
علی ( ع ) از دنيا رفت و معاويه خليفه شد . برخلاف انتظار معاويه ،
علی ( ع ) به صورت نيروئی باقی ماند و معاويه آنطوری كه اعمال بيرون از
تعادل و متانتش نشان میدهد از اين موضوع خيلی ناراحت بود لهذا تجهيز
ستون تبليغاتی عليه علی ( ع ) كرد . در منابر و خطبهها دستور داد علی ( ع
) را سب و لعن كنند . طرفداران خيلی جدی علی را بیپروا میكشت و دستور
داده بود به تهمت هم شده بگيرند و مانع نشر فضيلت علی ( ع ) بشوند . با
پول ، احاديث عليه علی ( ع ) ، له امويها جعل كردند . اين سه كار را
برای مبارزه با فكر علی ( ع ) كه در دلها و سينهها جاداشت میكردند . حجر
بن عدی و عمرو بن حمق را برای همين جهت كشت . ميثم و رشيد را كه عبيد
الله در كوفه كشت روی همان برنامه معاويه بود . بالاخره يك نيروی غير
متشكل به نام تشيع عليه حكومت اموی هميشه در فعاليت بود .
برای ما تحقيق در امر حادثه حكومت اموی تنها جنبه تعجب آميز ندارد .
اين يك امر سطحی نبوده كه فقط مربوط به سيزده قرن پيش باشد كه بگوئيم
آمد و رفت . اين ، خطری بود برای اسلام از آن روز تا روزی كه خدا میداند
. حتما اگر ما بخواهيم به تاريخ روحيه خودمان رسيدگی كنيم بايد به تاريخ
اموی رسيدگی [ كنيم . ] فكر اموی در زير پرده و لفافه با فكر اسلامیمبارزه میكرد . عنصر فكر اموی داخل عناصر فكر اسلامی شد . ای بسا كه در
فكر همانهائی كه هر صبح و شام بنیاميه را لعنت میكنند ، عنصری از فكر
اموی موجود باشد و خودشان خيال كنند فكر اسلامی است و قطعا اينطور است (
1 ) . مثل موضوع رعايت شؤونات در مصرف زكات و خمس و در استطاعت حج
و در نفقه زوجه و امثال اينها .
علی عليهالسلام به خطر سلطه اموی زياد اهميت میداد و اعلام خطر میكرد
ولی كمتر كسی متوجه میشد و خودش هم میفرمود بعدها متوجه میشويد :
²و عند ذلك تود قريش - بالدنيا و ما فيها - لو يروننی مقاما واحدا و لو
قدر جزر جزور لا قبل منهم ما اطلب منهم اليوم بعضه و لا يعطوننی » ( 2 ) (
نهج البلاغه ، جلد 2 ص 5 ) .
از جمله راجع به فتنه اموی فرمود : « ان الفتن اذا اقبلت شبهت ، و
اذا ادبرت نبهت » (3) . . . ( جلد 2 ص 4 ) ايضا : « ايها الناس سيأتی
عليكم زمان يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء بما »« فيه » (1) . . . (ص 21) و ايضا : « فما احلولت لكم الدنيا فی لذتها »
(2) (ص 24) و ايضا : « مالی اراكم اشباحا بلا ارواح » (3)...(ص 32-34) .
چند موضوع را علی ( ع ) پيش بينی كرد :
1 - ظلم و استبداد و استيثار بنی اميه و اينكه ديگر از اين عدل و
مساوات امروز خبری نخواهد بود و از « لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون
الله و از اينكه « لن تقدس امة حتی يؤخذ للضعيف حقه » . . . خبری
نخواهد بود كه فرمود : « لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من
ربه » ( ص 4 ) . مسلم بن عقبه در وقعه مدينه از مردم بيعت بر عبوديت و
غلامی يزيد گرفت . اينطور پيش بينی مولا محقق شد .
2 - اينكه نخبهها و نيكان و فهميدگان و روشنفكران شما را خواهند كشت و
هر سری كه در آن سر ، مغزی و در آن مغز ، برقی از روشنی موجود باشد روی
تن باقی نخواهند گذاشت ، كه فرمود : « عمت خطتها و خصت بليتها و اصاب
البلاء من ابصر فيها و اخطأ من عمی عنها » ( 5 ) ( ص 4 ) . 3 - حرمت احكام اسلام عملا از بين میرود ، حرامی باقی نمیماند . مگر
آنكه حلال میشود : « والله لا يزالون حتی لا يدعوا الله محرما الا استحلوه ،
و لا عقدا الا حلوه ، و حتی لا يبقی بيت مدر و لا وبر الا دخله ظلمهم و نبابه
سوء رعيهم » ( 1 ) . ( ص 12 ) . عبدالله بن حنظله گفت : ما از پيش كسی
میآييم كه ينكح الامهات و الاخوات ( 2 ) .
4 - اينكه اسلام مورد تحريف و پشت رو كردن قرار میگيرد ، عناصر غير
اسلامی وارد افكار مردم میشود : « يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء » ( ص 21 ).
« و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا » (3) . ( ص 35 ) . همه اينها كه علی
مثل اينكه در آينه ببيند ديده ، واقع شد ، و يك سر محبت زائد الوصف
عدهای نسبت به علی ( ع ) گذشته از سيرت و عدل و خلقش ، وقوع اين پيش
بينیها بود .
معاويه مرد و علاوه بر حيف و ميل اموال و غصب مناصب كه از زمان عثمان
شايع شده بود چند سنت سوء هم باقی گذاشت :
الف - لعن و سب علی ( ع ) .
ب - پول خرج كردن و وادار كردن به جعل حديث عليه علی ( ع ) ، و به
عبارت ديگر استخدام عامل روحانيت به وسيله علماء سوء علاوه بر استخدام
عامل ديانت از راه قتل عثمان . ( قصه سمرهبن جندب و آيه : « و من الناس من يشری نفسه ابتغاء مرضاش الله » .
ج - كشتن بيگناهان بدون تقصير كه در اسلام سابقه نداشت و از بين بردن
احترام نفوس و بريدن دست و پا و به نيزه كردن سرمثل سر عمرو بن حمق
خزاعی .
د - مسموم كردن و عمل ناجوانمردانه مسموم كردن را معمول كردن كه عملی
است كه با مروت و انسانيت هم سازگار نيست و بعد خلفاء ديگر هم از او
پيروی كردند . معاويه امام حسن ( ع ) و مالك اشتر و سعد وقاص و
عبدالرحمن بن خالد بن وليد را كه بهترين نصير او بود مسموم كرد .
ه - اينكه خلافت را در خاندان خود موروتی كرد ( 1 ) و يزيدی را كه
هيچگونه لياقت نداشت ولی عهد كرد .
و - دامن زدن به آتش امتياز نژادی و فضيلت عرب بر عجم و قريش بر
غير قريش .
از اين كارها لعن و سب علی و حتی جعل حديث و ولايت عهد يزيد سوء
تدبير معاويه شمرده میشود .
يزيد مردی جاهل و سبكسر بود . خليفه زادگانی كهمرشح برای خلافت بودند میبايستی مدتی تعليم و تربيت شوند كه لااقل برای
زعامت آماده شوند ( همانطوری كه عباسيين میكردند ) . يزيد در باديه نشو
و نما يافته و بی خبر از دنيا و آخرت هيچگونه لياقتی نداشت .
اگر در زمان عثمان اموال و مناصب غصب شد و اگر در زمان معاويه لعن و
سب علی ( ع ) و جعل حديث و دروغ بستن به پيغمبر و كشتن بيگناهان و
مسموم كردن و خلافت را موروثی كردن و امتياز نژادی به وجود آوردن معمول
شد ، عهد يزيد عهد رسوائی اسلام و مسلمين بود . نمايندگان كشورهای ديگر
میآمدند و از همه جا بی خبر بجای پيغمبر مردی را میديدند كه در دستش
شراب و در كنارش بوزينهای با جامههای ديبا نشسته . ديگر چه آبروئی برای
اسلام باقی میماند ؟ ! يزيد ، مست غرور ، مست جوانی ، مست حكومت ،
مست شراب بود . در اين صورت معنای كلام سيد الشهدا واضح میشود كه :
²و علی الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد». يزيد متظاهر به فسق
و متظاهر به كفر ورده گفتن بود ( و به عبارت ديگر يزيد پردهها را همه
دريده بود و قطعا در همچو موردی بايد قيام كرد ) ديگر چه آبروئی برای
اسلام و مسلمين باقی میماند ؟ !
بنابر اين ، سؤال اينكه چرا امام حسين قيام كرد درست مثل اينست كه
بگوئيم چرا پيغمبر اكرم در مكه قيام كرد و با قريش سازش نكرد ؟ و يا
چرا علی مرتضی اينقدر رنج حمايت پيغمبر را در بدر و حنين واحد و احزاب
و ليلة المبيت متحمل شد ؟ و يا چرا ابراهيم يك تنه در مقابل قدرت عظيم
نمرود قيام كرد ؟ چرا موسی در حالی كه جز برادرش هارون كسی نداشت به دربار فرعون رفت ؟ معنای اين
چرا اينست كه امام حسين وقتی قيامش موجه بود كه جندی و سپاهی برابر با
يزيد داشته باشد و حال آنكه اگر امام حسين سپاهی برابر با يزيد میداشت و
در اجتماعی قيام میكرد كه مردم دو دسته بودند و دو صف عظيم را تشكيل
میدادند و امام حسين در جلوی يك صف بود ، قيام حسينی يك قيام مقدس و
جاويدان نبود . اين چراها در همه قيامهای مقدس و تاريخی هست . قيامهای
مقدس بشری دارای دو تشخص است : يكی از نظر هدف قيام ، يعنی اين
قيامها برای مقامات عالی انسانيت است ، برای توحيد است ، برای عدل
است ، برای آزادی است ، برای رفع ظلم و استبداد است ، نه به خاطر كسب
جاه و مقام يا تحصيل ثروت و به قول حنظله باد غيسی كسب مهتری و يا حتی
برای تعصب وطنی ، قبيلهای ، نژادی . ديگر اينكه اين قيامها برقی است كه
در ظلمتهای سخت پديد میآيد ، شعلهای است كه در ميان ظلمها و استبدادها
و استيثارها و زور گوئيها میدرخشد ، ستارهای است كه در تاريكی شب در
آسمان سعادت بشر طلوع میكند ، نهضتی است كه مورد تصويب " عقلای قوم !
" قرار نمیگيرد .
يكی از افتخارات نهضت حسينی همين است كه عقلای قوم ! آنرا تصويب
نمیكردند ولی از آن جهت كه فوق نظر عقلا بود نه دون نظر آنها . عرفا كه
از آن جنبه عرفانی ، جنبه فوق عقل آن را در نظر گرفتهاند ، به آن نام
مكتب عشق دادهاند و همچنين است منطق شعرای مرثيه سرای ما ، و خيلی جنبه
ايده آليستی به آن دادهاند . درست است كه مكتب عشق الهی است ، علی ( ع ) هم فرمود :
²مناخ ركاب و مصارع عشاق »، ولی چرا اين عشق و سلوك در صحنهای مثل صحنه
كربلا ظهور كرد ؟ برای خداوند ، برای اين معشوق كه فرقی نمیكند . آری ،
رضای خدا در فداكاری در راه دين ، در راه سعادت بشر ، در راه قيام
بالقسط است كه هدف پيغمبران است . چرا عرفای ما اگر عاشق صادق هستند
عشقبازيهای خود را فقط در مجالس سماع به ثبوت رساندند ؟ ! عشق حسين
البته عشق الهی است و عشق صادق و راستين است ، تنها در مجالس سماع
اظهار نشده است . پس افتخار قيام حسينی اينست كه كسانی مانند ابن
عباس [ آن را ] تصويب نمی كردند . مطلق قيامهای مقدس بشر كه در ميان
تاريكيها مانند شعله ای ظاهر میشود مورد تصويب ديگران نيست . در زمان
خود ما اگر كسی مثلا به قدرتهای روحانی ما كه در غيره راه خدا مصرف میشود
اعتراض كند و بالاخره در مطلق مواردی كه قوای اهريمنی تسلط كامل پيدا
كرده [ اگر ] كسی اعتراض كند و ايراد بگيرد و قيام كند ، عقلا به او
ايراد میگيرند ، او را كج سليقه میخوانند ! اين سليقه چيست و مقياس
استقامت و اعوجاجش چيست ؟
چه خوب تعبيری دارد امير المؤمنين درباره پيغمبر اكرم كه میفرمايد :
« ارسله علی حين فترش من الرسل » (1) . . . « و الدنيا كاسفه النور » (2)
. . . قرآن درباره قيام ابراهيم ( ع ) میفرمايد :
« و لقد آتينا ابراهيم رشدهغ ( از كلمه " رشد " معلوم میشود كه ابراهيم چيزی را احساس میكرد كه ديگران احساس نمی كردند ) تا آنجا كه میگويد :
« قالوا حرقوه و انصروا آلهتكم ». در مورد موسی میفرمايد : « ان فرعون
علا فی الارض و جعل اهلها شيعا »( 1 ) . . . علی عليه السلام درباره فتنه
بنی اميه فرمود : « انها فتنة عمياء مظلمة » ( 2 ) . پس احتياج به يك
شعله حقانی نورانی هست . ايضا فرمود : « لتجدن بنی اميه لكم ارباب سوء»
( 3 ) ، و فرمود : « حتی لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من
ربه » .

** آری تورا برای بر پایی عدالت گیتی گستر**
**؟؟ خواهیم یافت؟؟**
دموكراسي، عدالت، بنیادگرایی و روشنفکری دینی
در گفت و گوي علي اصغر سيدآبادي با عبدالکريم
سروش
وبلاگ هنوز
آزادي از اجزاي عدالت است. بدون آزادي عدالت محقق نيست و با تحقق تام عدالت، آزادي حتماً محقق خواهد شد. عدالت يكي از تعريفهايش اين است كه همه حقوق را ايفا كنيم، يكي از حقوق هم آزادي است. بنابراين اگر شما با عدالت بخواهيد جميع حقوق را ايفا و استيفا كنيد ناچار به آزادي هم بايد برسيد و حق او را هم ادا كنيد، آزادي يكي از فربهترين اجزاي عدالت است
دکتر عبدالکریم سروش روشنفکر برجسته ای که به ناگزیر اکنون در خارج از ایران به تعلیم و تربیت دانشجویان مشغول است ، یکی از بهترین کسان برای سخن گفتن درباب عدالت و دموکراسی است؛ زیرا او هم به فلسفه جدید و بحث های پیرامون عدالت در دنیای جدید آشناست و هم دستی در مطالعه سنت دارد و مهم تر از این ها او درباره این مفهوم بسیار اندیشیده و بسیار سخن گفته و نوشته است . با دکتر سروش درباره این مفهوم سخن گفتیم ؛ اما در این بحث نماندیم و به بحث های دیگری به ضرورت مسائل روز پرداختیم .
--------------------------
#اگر موافقايد بحث را از انتخابات رياستجمهوري شروع كنيم . آن چه كه پيش آمد با دو تحليل به بحثهاي شما ارتباط جدي پيدا ميكند؛ يكي بحث عدالت است كه بعضيها معتقداند دولتي كه از اين انتخابات بیرون آمده به خاطر تشنگي مردم نسبت به عدالت است ، فارغ از آن چه كه چه قدر اين انتخابات سالم بوده ، يا نه. يكي ديگر هم بحث درباره آن قرائت از دين است كه متكي بر احساسات است. البته قصد ما اين نيست كه بحث را به صورت بحثي سياسي دنبال كنيم.
- من هم رغبتي ندارم كه وارد بحثهاي سياسي محض شوم. سخنان شما اشارات خوبي بود. اگر من بخواهم مقايسهاي بكنم ميان رئيس جمهور فعلي و رئيس جمهور قبلي ميتوانم چنين بگويم كه با پيروزي آقاي خاتمي در سال 1376 يك نوع دينداري پيروز شد كه من آن را «دينداري معرفتانديش» ناميدهام. دينداري معرفت انديش اوصاف و مشخصاتي دارد. يكي از مشخصات مهمش اين است كه به دنبال صدق و كذب است. مخاطبش عقل مردم است و خود را چندان محتاج به روحانيون نميبيند و به جاي تقليدي بودن، تحقيقي است.
بد نيست به اين نكته هم اشاره كنم که اين نوع دينداري از سؤال، از نقد، از شك تغذيه ميكند و انتقاد را برتر از انقياد مينشاند؛اما دوران كنوني را بايد دوران پيروزي دينداري «معيشتانديش» يا «مصلحتانديش» ناميد كه به گمان من تمام علامتهايش به نيكي و وضوح ظاهر شده است. يعني دينداري كه شعار اصلياش آبادكردن اين دنيا به همراه آبادكردن آخرت است. پرداختن به شعائر حتي در سطح بسيار خرافي آن، بر ميدان آوردن روحانيان و دور شدن از مسائل تحقيقي و تكيه بر امور تقليدي و برتري دادن انقياد نسبت به انتقاد و علامتهاي ديگري كه در نوشتههاي ديگرم به آن اشاره كردهام. از همه بالاتر اين كه مخاطب اين دينداري، احساسات و عواطف است نه عقل.
#اما آقاي دكتر من فكر ميكنم تفاوتهايي بين اين دينداري و دينداري سنتي وجود دارد. دينداري سنتي، دينداري معرفتانديش نيست، ولي در همين انتخابات مرزبندياش با دينداري كه پيروز انتخابات است، مشخص شده است. برخي روحانيون سنتي كه حالا حتي سياسي هم هستند حاميان دينداري سنتي هستند، اما آنها هم در برابراين نوع دينداري كه الان تقويت شده و برآمده است، مقاومتهايي نشان دادند.
- من اگر سخن شما را به درستي فهميده باشم، «دينداري معيشتانديش و «دينداري مصلحتانديش» كه اكنون بر سر كار آمده است و دولت را از آن خود كرده است، از ديانت استفاده ابزاري ميكند؛ در حالي كه دينداري سنتي چنان نبوده است. دين اگر هم براي آنها ابزار بوده است، ابزار اخروي بوده است نه ابزار غلبه دنيوي. اين دينداري مصلحتانديش متأسفانه اين صفت دوم را با خود حمل ميكند و همين سبب عدم انسجام و عدم سازگاري دروني آن ميشود و باعث ميشود كه بعضي از امور مقدس چنان قداستزدايي شوند و مركبوار مورد استفاده و تاخت و تاز قرار بگيرند كه حتي صداي بعضي از دينداران سنتي را هم در آوردند و آنان را وادار به اعتراض كنند.
علي ايحال اگر بخواهيم مقايسهاي صورت دهيم، ميتوانيم بگوييم چنين چيزي وجود دارد و البته من ميتوانم آن را به شكل ديگري بيان كنم.
از مشخصات دينداري سنتي ما اين است كه با پارهاي از مفاهيم بسيار كلي و مبهم به راحتي كنار ميآيد، مثل مفهوم عدالت. اين مفهوم را همه كس ميتواند به دست بگيرد و پرچمش را بلند كند و براي آن اظهار فداكاري و علاقه كند، اما مفاهيم مشخص به كار اينها نميآيد. شايد ما دوران آقاي خاتمي را بتوانيم دوران شعار آزادي و دوران كنوني را بتوانيم دوران شعار عدالت بدانيم؛ اين كه كدام يك از اين شعارها محقق شده است، حرف و بحث ديگري است؛ اما تفاوت در اينجا است كه شعار آزادي، شعاري است كه به نظر من از عدالت بسيار مشخصتر است، چون كه معنايش اين است كه مطبوعات بايد آزاد باشد، وقتي شما مطبوعات را به راحتي تعطيل كرديد، معنايش اين است كه آزادي را از ميان بردهايد و محدود كردهايد؛اما با شعار عدالت ميتوان همه كار كرد. شما ميتوانيد افراد را شكنجه كنيد و باز هم بگوييد ما داريم عدالت را اجرا ميكنيم. اين اتفاقاً و دقيقاً وضعي بود كه ما در كشورهاي كمونيستي هم شاهد آن بوديم.
من مقالهاي با عنوان «اخلاق خدايان» نوشتهام و كتابي چاپ شد از من كه نام اين مقاله را بر پيشاني خود داشت . در «اخلاق خدايان» يكي از نكتههاي مهمي كه بر آن انگشت گذاشتم، دقيقاً همين بود كه عدالت نام هيج فعلي نيست، لذا هر فعلي را ميتوان ملقب به اين لقب كرد. «خنديدن» نام يك فعل مشخص است، به «راه رفتن» و «نوشتن» كه خنديدن نميگويند. خنديدن يك كار تعريف شده معيني است. «راست گفتن» يك كار تعريف شده معيني است. «آدم كشتن» تعريف معيني است. همه اينها تعريف معيني است، به خوب و بدها كار ندارم، اما روشن است به چه كاري ميگويند آدمكشي، اما عدالت اسم هيچ كار مشخصي نيست و به همين دليل ميتواند صفت هر كاري قرار بگيرد.
#اما به صورت سلبي قابل تعريف است، به هر حال ميدانيم كه عدالت مخالف چيزهايي است،مثل تبعيض.
-اين توتولوژي است. تبعيض يعني بيعدالتي.
# به هر حال به صورت سلبي عدالت را می شود تعريف کرد.
- عدالت نه جلوي چيزهايي را به صورت سلبي ميگيرد، نه چيزهايي را به صورت ايجابي به وجود ميآورد. بحث من در آن مقاله دقيقاً همين است كه عدالت مفهومي است آن قدر انتزاعي، جامهاي است آن قدر فراخ كه عملاً بر تن هر چيزي ميتوانيد آن را بپوشانيد. به همين خاطر عدالت در فلسفه اخلاق چنين بحث دشواري است. اگر تكليف شما معين بود و يك مبحث حل شده بود، آن قدر غوغا و سر و صدا نداشت.
عدالت مبحثي است به غايت انتزاعي و دشوار كه جهاد عقلاني نيرومندي لازم است كه انسان آن را به جا و درست به كار ببرد، ولي ما مفاهيم خردتري داريم مثل آزادي. من يادم مانده، هنگامي كه آقاي خاتمي مبارزات انتخاباتي خود را آغاز كردند، يكي از رقباي ايشان مهندس سحابي بودند. ايشان هم ميخواستند وارد ميدان شوند كه بعد از طرف شوراي نگهبان ردصلاحيت شدند. در همان موقع كه ايشان به دنبال آغاز مبارزات بودند، يكي از دوستانشان پيش من آمد و گفت دنبال شعار ميگرديم. من پيشنهاد كردم كه شعار ايشان اين بيت حافظ باشد «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا». گذشت و ايشان هم ردصلاحيت شدند، ولي الان ميخواهم عرض كنم كه اگر يك رئيس جمهور شعار خودش را اين قرار دهد، بسيار شعار عالي، انساني و حتي اسلامي است و خيلي شعار مشخصي است. يعني واقعاً بايد دشمنان را تحمل كرد، دوستان را كه بايد روي چشم گذاشت، با مردانگي بايد با آنها روبهرو شد، بايد سپاسگزارشان بود. دشمنان را هم نبايد از ميان برد، بلكه بايد تحملشان كرد، مدارا كرد و آنها را واجد حقوق برابر دانست. به نظرم اين شعارها به كار ما ميآمد، شعارهاي خيلي كلي به كار ما نميآيد، چون تفسير بر دارند. ما در عالم سياست به صراحت احتياج داريم و اگر از صراحت بيرون آمديم بايد بدانيم كه گوينده يا كسي كه شعار را ميدهد، يا خداي ناكرده نيت ناپاكي دارد و ميخواهد با اين كلمات پاك، نيت ناپاك خودش را بپوشاند و يا اساساً دچار حيرت است و تاريخچه مفاهيم و شناسنامه آنها و چگونگي به كار گرفتن و از كار افتادن آنها را نميداند.
#آقاي دكتر اما عدالت در ديدگاه شيعه مفهوم با سابقهاي است و هميشه به كار رفته است و بحثهاي بسياري پيرامونش شكل گرفته است و نميتوان آن را به اين راحتي كنار گذاشت.
- اگر شما از من بخواهيد همين الان كه هيچ آمادگي قبلي ندارم درباره عدالت صحبت كنم، شايد بتوانم سه ساعت بدون توقف و يك نفس برايتان بگويم. ميدانيد درباره عدالت سخن بسيار ميتوان گفت. فربهترين مفهوم اخلاقي و سياسي است. من يك سخنراني درباره نسبت سياست و اخلاق در لندان داشتم. اتفاقاً همان جا هم، همين نكته را گفتم. اخلاق و سياست بسيار به هم مربوطاند، ارتباطشان هم از طريق مفهوم كليدي «عدالت» است، زيرا عدالت هم در صدر مفاهيم اخلاقي نشسته و هم در صدر مفاهيم سياسي. بنابراين اين دو تا بسيار طبيعي دستشان در هم است و همديگر را در آغوش ميگيرند.
به همين خاطر عدالت از زمان افلاطون تا دوران ما اين همه مورد بحث است، همان را كه مولا علي (ع) در نهجالبلاغه فرمودهاند: «درباره حق بيش از هر مفهوم ديگري ميتوان سخن گفت، اما در مقام به كار بردن آن تنگترين مجال است.» درباره همين عدالت كه شما ميگوييد و من هم سينه چاكش هستم و مگر ميشود كسي به آن علاقه نداشته باشد،هم ميتوانيم بگوييم.
اين البته بستگي دارد شما مهم ترين، برجستهترين و شناخته شدهترين چهره عدالت را در چه ببينيد. من در برخي سخنرانيها و نوشتههايم اين را آوردهام. براي اين كه ما عدالت را قدري خرد كنيم، مشخصترش كنيم و به اصطلاح امروزيها بتوانيم پيادهاش كنيم- هر چند من معتقدم بايد عدالت را سوار كرد- گفتهام بايد از همان اصل قديمي اخلاقي استفاده كنيم، اصلي كه در مسيحيت، يهوديت، اسلام و تقريباً در تمام فرهنگهاي جهاني بوده است: «آن چه كه برخود نميپسندي بر ديگران روا مدار»
من معتقدم اگر نگوييم اين جمله اسانس، جوهر و ذات عدالت را مطرح ميكند، همان طور كه گفتهام قطعاً يكي از مهمترين چهرههاي عدالت را بيان ميكند. اين از آن حرفهايي است كه هر تفسيري نميتوان از آن داشت. جلوي خيلي از چيزها را ميگيرد. اقلاً جوانب سلبي آن خيلي كم است.شما دوست نداريد آزاديهايتان را محدود كنيد، پس شما هم آزاديهاي ديگران را محدود نكنيد. دوست نداريد شما را شكنجه كنند، پس ديگران را شكنجه نكنيد. دوست نداريد مثلاً در مغازه شما را بيجهت ببندند پس بيجهت در مغازه ديگران را نبنديد. دوست نداريد بيجهت به شما دشنام دهند، اهانت كنند، پس به ديگران اهانت نكنيد. ببينيد تفسيرهاي عملي مشخص پيدا ميكند و به راحتي نميتوان تأويلش و توجيهاش كرد. من معتقدم كه به آقاي احمدينژاد بايد اين پيشنهاد را كنيم و بگوييم ما با پيشنهاد عدالتورزي و مهرورزي شما موافقيم. مگر ميشود موافق نبود؟ اما خواهش ميكنيم شما عدالتتان را تفسير كنيد، دستكم اين تفسير پيشنهادي ما را اگر ميپسنديد، اعلام كنيد كه «آن چه بر خود نميپسندي، بر ديگران هم نپسند» اين جمله در نامه حضرت علي (ع) به امام حسن (ع) هم هست. در تمام فرهنگهاي جهان هم هست. يكي از متكلمان مسيحي آمده بود و بررسي كرده بود و ديده بود كه اين اصل اخلاق در تمام فرهنگها مشترك است.
ما به آقاي رئيسجمهور ميگوييم شما تفسير مرضيه خودتان از عدالت را به ما بگوييد و يا اگر اين تفسير را ميپسنديد، اعلام كنيد و بر وفقش عمل كنيد و اجازه بدهيد براساس همين شما را نقد كنند و كارتان و شيوههايتان را تصحيح كنند و همچنين عوامل زيردست شما و نمادهاي تابعه را.
من فكر ميكنم ما يك قدم به جلو خواهيم رفت. در نامه اميرالمؤمنين به حضرت امام حسن (ع) آمده است: «خودت را ميزان قرار بده. ببين هر چيزي را كه دوست نداري به ديگران هم روا مدار» چرا اين اصل اين قدر دلپذير است ؟ من دربارهاش فكر كردهام. يكي از دلايلش اين است كه قدري خودخواهي ما را ارضا ميكند. ما نميتوانيم از مردم بخواهيم كه به طور كامل و صد در صد گذشت كنند. شايد نوادري اهل اين جور گذشتهاي متعالي باشند، ولي از همگان نميتوان چنين انتظاري داشت. هميشه توفيق وقتي است كه قدري به اين خودخواهي مشروع آدميان پا بدهيد، قدري از خودخواهيها مشروع است. وقتي من بيمار ميشوم و پيش طبيب ميروم، ميخواهم بمانم، ميخواهم از زندگي لذت ببرم، اين خودخواهي است، اما خودخواهي مشروع و متعالي است. من وقتي كه طالب آبروداري خودم هستم ،اين خودخواهي است، اما خودخواهي درستي است. در اين جمله قدري از خودخواهي مشروع ما هم ارضا ميشود ، پسند و ناپسند ما هم به رسميت شناخته ميشود. اين كه شما براي خود چيزهايي را ميپسندي ملامت نميكنيم، اما براي ديگران هم بپسند. اگر رفاه خوب است، اگر آبرو خوب است، فقط براي خودت نخواه، براي ديگران هم بخواه. اگر شكنجه بد است، براي ديگران هم نخواه. در آن واحد هم خودخواهي مشروع و معتدل ما را اشباع و ارضا ميكند و هم ميزان و ترازوي نسبتاً مشخصي را به دست ما ميدهد كه به راحتي ميتوانيم پارهاي از رفتارها را با آن بسنجيم كه وزنشان چه قدر است.
به اين معنا بنده با شما موافق هستم و فکر می کنم شعار عدالت ميتواند شعار بسيار سودمند و كارايي باشد .
# این جا ميتوانيم بپرسيم آيا اصلاً عدالت بدون دموكراسي محقق ميشود؟ بالاخره در توزيع قدرت هم بايد عدالت رعايت شود. عدالت فقط در منابع اقتصادي كه نيست. نميتوان گفت كه در توزيع منابع اقتصادي عدالت بايد رعايت شود، اما قدرت در انحصار برخي باقي بماند.
- اين حرف كاملاً درستي است. در واقع دموكراسي چهره سياسي عدالت است. عدالت چندين چهره دارد؛ يك چهره اقتصادي، يك چهره قضايي، اقلاً يكي هم چهره سياسي. البته يك چهره دروني هم دارد، يعني اعتدال در درون نفس؛ همان كه علماي ما در گذشته بيشترين تأكيد را بر آن داشتند. به تعبير سادهتر ما هم آزادي دروني لازم داريم، هم آزادي بيروني. اين كه مولانا ميگفت:
اي شهان كشتيم ما خصم برون
هست خصمي زان بتر اندر درون
همين را ميگفت . براي تحصيل عدالت در درون، گذشتگان معتقد بودند اگر حاكم عادل باشد، اين عدالت را بر جامعه و يك يك افرادش بسط ميدهد و آنها را هم مشمول و قرين عدالت ميكند، اما هم تئوريهاي عدالت شناسانه دو سه قرن اخير و هم عمل سياسي حاكمان اعم از عادلان و ظالمان نشان داد به اين مقدار نميتوان اكتفا كرد كه فقط حاكم عادل باشد. بايد به دنبال شيوه ديگري باشيم كه اين شيوه همان بود كه نامش «دموكراسي» شد. آمدند و گفتند تفكيك قوايي صورت بگيرد ، قوه قضايي نيرومندي باشد، رأي مردم در انتخاب حاكمان دخيل باشد و آن طور كه گاهي گفتهام دموكراسي در سه قدم خلاصه ميشود؛ نصب حاكمان، نقد حاكمان و عزل حاكمان. اين سه قدم وقتي كه به دست مردم انجام شدني بود، آن گاه ميتوانيم بگوييم كه ما عدالت داريم.
#اين سه قدم هم كه بدون آزادي برداشته نميشود، پس عدالت موكول به آزادي است.
- كه اين بحث بعدياش است. مردم براي اين كه بتوانند انتخاب كنند بايد آزاد باشند. براي اين كه نقد كنند بايد آزاد باشند. براي اين كه بتوانند عزل كنند بايد آزاد باشند. آدميان در بند، نه ميتوانند اين كار را بكنند و نه اگر اين كار را بكنند، ارزش دارد. انسانهايي كه مختارند، می توانند از اختيارشان بهرهبرداري كنند و عقل خودشان را به كار ببرند و حاكمي را كه نصب ميكنند و عزل ميكنند.
ما هم وقتي ميگوييم نصب كنند و نقد كنند و عزل كنند، در اين فضا يعني كسي را اجاره ميكنند، يعني يك نفر را نه تنها وكيل، بلكه اجير ميكنند. به او مزد ميپردازند و وظايفي را هم برعهدهاش ميگذارند و ميگويند هرگاه اين وظايف را انجام ندادي، عذرت را ميخواهيم. به اين معنا عدالت و آزادي به هم گره ميخورند. من در نوشتههاي خودم هم آوردهام، آزادي زيرمجموعه عدالت است. اگر عدالت محقق شود، آزادي هم حتماً بايد محقق شود، چون آزادي از اجزاي عدالت است، اصلاً آزادي جلو و رو به روي عدالت قرار نميگيرد كه بعضيها قرار دادهاند. اين تلقي واقعاً تلقي باطلي است. آزادي از اجزاي عدالت است. بدون آزادي عدالت محقق نيست و با تحقق تام عدالت، آزادي حتماً محقق خواهد شد. عدالت يكي از تعريفهايش اين است كه همه حقوق را ايفا كنيم، يكي از حقوق هم آزادي است. بنابراين اگر شما با عدالت بخواهيد جميع حقوق را ايفا و استيفا كنيد ناچار به آزادي هم بايد برسيد و حق او را هم ادا كنيد ،آزادي يكي از فربهترين اجزاي عدالت است.
در گذشته وقتي بحث عدالت دروني و عدالت نفساني ميشد آزادي دروني را بخش مهمي از عدالت دروني ميدانستند و اكنون كه از عدالت اجتماعي سخن سخن ميگوييم ، آزادي از فربهترين اجزاي عدالت است.
مولوي ميگويد:
چون به آزادي نبوت هادي است
مومنان را زانبيا آزادي است
پيغمبران اصلاً آمدهاند كه آزادي بياورند. البته ما ميدانيم منظور مولوي آزادي سياسي به معناي امروزي نبود و همان آزادي دروني بود، اما يادتان باشد كلمه «آزادي» را به كار ميبرد. همين مردي كه معتقد است: «عدالت و اعتدالي دروني بالاترين كمال نفس آدمي است»، وقتي ميخواهد از شئون نبوت سخن بگويد، آزادي و رهابخشي را مهمترين شان نبوت ميداند. بنابراين آزادي چه در دورن نفس چه در بيرون در عرصه اجتماع فربهترين جزء عدالت است و بايد به دنبالش بود. آزادي هم همانطور كه عرض كردم يك مفهوم انتزاعي نيست ، پيامدهاي مشخص در جامعه دارد كه اگر شما آنها را نداشتيد، به راحتي ميشود شما را نقد كرد و ميتوان با شما در آميخت كه چرا حق آزادي را ادا نكرديد.
#آقاي دكتر اگر اجازه بدهيد من برگردم به پرسش قبلتر درباره تفاوت گروهي كه الان به قدرت رسيدهاند، با مذهبيهاي سنتي و اين كه آنها را نميشود در يك دسته طبقهبندي كرد. اين جريان فكري را كه در حال قوت گرفتن است ديگر نميتوان گفت يك جريان سنتي است، آنها دارند از عناصر مدرن استفاده ميكنند، از برنامهريزي مدرن و از تكنولوژي استفاده ميكنند، اما در دين پايه رفتارشان بر احساسات مذهبي است، از نوحه و روضه زياد استفاده ميكنند. شايد مجموعه نشانههايي را كه از اين جريان ميبينيم در واژهاي به نام «دين خويي» بتوانيم جمع كنيم كه برخي از روشنفكران آن را به كار بردهاند و معتقدند كه يكي از موانع دموكراسي در ايران است. البته ديدم شما در سخنراني لندن گفتهايد كه «دين خويي» مختص دينداران نيست و در نفي دين هم نوعي دينخويي است که به نظر من نکته مهمی بود. با اين اوصاف آيا دين به قول شما معيشتانديش كه به احساسات آغشته است يكي از موانع دموكراسي در ايران و موانع پيشرفت در ايران است؟
- بله من هم این بحث ها را خوانده ام ، اما به نظرم چندان صحیح نیست . کسانی که این بحث ها را مطرح می کنند ، مثل آقای دوستدار یا آقای طباطبایی با معرفت شناسی مدرن بیگانه اند . معرفتشناسي يك امر جمعي است هيچ ربطي هم ندارد به اين كه آيا من ديندار هستم يا خير؟ اين كه دينخويي مانع از اين بشود كه افراد به حق و يقين برسند، سخن فوقالعاده ناصوابي است، اين همان بحثي است كه پوپر در كتاب «معرفت عيني» دارد، به تعبير آنها sciencewithoutsufject (علم بدون عالم) اصلاً نقش عالم نزديك به صفر ميشود.اين نيست كه ما به شخصي حمله كنيم، بگوييم شما فكرت باز است يا بسته است. تو تعلق ديني داري يا نداري. به نظرم همه اينها بيراهه و دور از معرفتشناسي مدرن است.
اما من از اينها ميگذرم. شما در صحبتهايتان به نكاتي اشاره كرديدكه من در مطالب هابرماس و ... نيز ديده بودم و ميخواهم توضيحي در اين زمينه بدهم. شما اشاره كرديد كه از بلندگو و كامپيوتر و غيره استفاده ميكنند، بله ....مردم روزگار ما را ميتوان به چهار دسته تقسيم كرد؛يك دسته آنهايي كه از مفاهيم و ابزار مدرن استفاده ميكنند ، یعنی هم ابزار مفهومي و هم ابزار فيزيكي آنها مدرن است، دسته ديگر افرادي كه مفاهيم سنتي دارند اما از ابزار مدرن استفاده ميكنند.دسته سوم آنهايي كه از مفاهيم مدرن و ابزار سنتي استفاده ميكنند و دسته چهارم آنهايي كه هم ابزار مفهومي و هم ابزارد فیزیکی شان سنتي است .
دو دسته از اين چهار دسته در جهانهاي كاملاً سازگاري زندگي ميكنند، دچار تناقص و تعارض دروني نيستند؛ آن دستهاي كه ابزار مفهومي و ابزار فيزيكيشان هر دو مدرن است و آن دستهاي كه ابزار مفهومي و ابزار فيزيكياشان هر دو سنتي است.
فرض كنيد به يك روستايي برويد كه كاملاً دور افتاده از اين جهان هستند ، با تئوري كوپر نيكي هم آشنا نیستند و هنوز فكر ميكنند زمين ايستاده و خورشيد حركت ميكند. با گاو آهن زمين را شخم ميزنند و به شيوههاي كاملاً سنتي منتظر باران ميمانند و براي باريدن باران دعا ميخوانند، نماز استثغاء ميخوانند، شيوهاي دارند كه هم ابزار فیزیکی سنتي است و هم ابزار مفهومي.
#هيچ اضطرابي هم ندارند !
-بله چون هيچ تناقضي نيست، اضطرابي هم نيست. راحت اين دو تا ذهن و عين به هم ميخورند.از طرف ديگر آنها كه هم از ابزار و هم از مفاهيم مدرن استفاده ميكنند در روابط اجتماعيشان دنبال دموكراسي و حقوق هستند. از تئوريهاي جديد ژنتيك استفاده ميكنند. قضيه بينگ بن را مدنظر دارند. اما دو دسته ديگر داريم كه اينها مشكل دارند و براي ديگران مشكل ميآفرينند.
#به خاطر جهان مضطربی که برای خود ساخته اند واضطرابي كه دارند؟
- بله به خاطر تعارض دروني كه خودشان دارند ، جهاني را كه پديد ميآورند اين تعارض را به همراه دارد. يك دسته آنها كه ذهنشان مدرن است، اما روششان سنتي است، تعداد شان كم است، يك دسته هم كساني كه ذهنشان سنتي است ، اما ابزار مدرن استفاده ميكنند. آن دستهاي كه شما اشاره كرديد، ذهنشان بسيار سنتي است. آنها اصلاً با مفاهيم مدرن كار نميكنند، سنتي سنتي هستند، اما با ابزار مدرن كار ميكنند، يعني با كامپيوتر كار ميكنند. سوار هواپيما ميشوند و تا آمريكا هم ميروند. اينها براي درمان بيماريهاي خود لزوماً جمكران نميروند، لندن ميروند. از ابزار مدرن استفاده ميكنند. اين جور نيست كه مريض شوند، نامه در چاه بياندازند. البته اين كارها را نميكنند .اگر يكيشان را ديديد به من بگوييد. بنده فراوان ايها را در لندن ديدهام كه براي معالجه آمدهاند. اينها چيزهايي است كه به چشممان ميبينيم، نه مبالغه ميكنيم نه افترا به كسي ميبنديم.
به هر حال ذهن آنها سنتي است، يعني مفاهيمي كه با آن جهان و سياست را ميشناسند، انسان را ميشناسند، تاريخ را ميشناسند، تفسير ميكنند. مفاهيم فوقالعاده قديمي، كهنه و زنگزده، نپرداخته، تراش نيافته و غبار گرفته است. اينها مشكل ايجاد ميكنند. اينها كساني هستند كه ما بايد مواظبشان باشيم، والا ما با انسانهاي سنتي به راحتي ميتوانيم كنار بياييم، مشكلي با آنها نداريم. آنها جهاني سازگار دارند. نه اضطراب دارند نه براي ديگران اضطراب ايجاد ميكنند.
هابرماس همين حرف را زده بود، گفته بود: «خشونت در جهان جديد شكل تازهاي پيدا كرده است و آن شكلش اين است كه يك عدهاي با ذهن سنتي ابزار مدرن خشونت را به كار ميبرند»
اين همان چيزي است كه همه دنيا را به حيرت افكنده است. وگرنه در گذشته هم خشونت وجود داشت، مگر مغولها، چنگيزيها و تيموريها اهل خشونت نبودند؟ مگر شاهعباس آدم خوار در قصرش نداشت كه بعضي مجرمان را جلوي آنها ميانداخت كه زنده زنده بخورند؟ اينها وجود داشت، اما آن چه كه امروز اتفاق ميافتد، اين است كه عدهاي با ذهنيتهاي كاملاً سنتي، از ابزارهاي مدرن استفاده ميكنند. اين دو تا راحت با هم آشتي نميكنند، يعني يك روزي اينها همديگر را خنثي خواهند كرد.
يعني پيشبيني شما درباره بنيادگرايي اين است که از بین می رود؟
- بله. اين بنيادگرايي از دورن دچار تناقصي است كه اين تناقص آن را از داخل خرد ميكند و از ميان خواهد برد، اما تا بخواهد از ميان ببرد براي ديگران آفات و مشكلات فراواني را به بار خواهد آورد.
بگذاريد يك مثال خيلي ساده بزنم. يك انسان كه به شيوههاي قديمي عمل ميكند، قلم و خودكار به دست ميگيرد و مينويسد. اگر كاغذ پاره شد كاغذ ديگري ميگذارد. اگر نوك مدادش تمام شد آن را ميتراشد ، ولي من عالمي را ميشناختم كه ايشان ساعت جيبي كوكي داشت. گاهي ساعتش را بيرون ميآورد و نگاه ميكرد. شايد باور نكنيد ايشان گاهي اوقات به ساعتشان كه از كار ميافتاد، تربت امام حسين (ع) ميماليد، تا ساعت دوباره راه بيافتد، درست مثل بيماري كه تربت ميدهند تا حالش خوب شود. من حتي از نفس اين كه چنين چيزي به ذهن كسي برسد تعجب ميكردم. اين ميشود ذهنيت سنتي كه با ابزار مدرن كار ميكند. اين بالاخره يا خودش از بين ميرود يا ساعت را از بين ميبرد. اين دو تا براي ابد نميتوانند در كنار هم بمانند.
درست مثل اينكه كامپيوتر شما كار نكند و شما دعا بخوانيد كه كار كند يا كامپيوتر را به كار بگيريد براي اين كه شمشير و خنجر بسازيد براي جنگيدن. هر دو تا اشتباه است. ذهنيتي كه فكر ميكند هنوز در جنگها شمشير و خنجر به كار ميرود، دنيا را نشناخته است، ولي ازابزار مدرن ممكن است استفاده كند براي ساختن آنها.
ما بايد به دنبال يك جهان بيتعارض باشيم. من قدري از ناكاميهاي آقاي خاتمي را هم در تعارضي كه ايشان داشتند، ميدانستم.
البته تعارض ايشان خيلي كمتر بود. تعارضي كه بين عمل ايشان و شعارشان و بين ابزارهاي مفهومي و ابزارهاي فيزيكياشان بود، مسبب برخي ناتوانيها بود. الان به گمان من در دولت جديد اين تعارض بسي شديدتر است و لذا امكان وصله پينه و رفوهاي موضعي بسي بيشتر است. اما نتيجه، نتيجه چندان مطبوع و مطلوبي نخواهد بود.
كمترين زيانش اين است كه سالها در جاي خودمان خواهيم ايستاد، اگر نگوييم دستاوردهاي مهمي را از دست خواهيم داد.
# شما ميان تفكر مدرن و ابزار مدرن بيشتر به ابزار اشاره كرديد، اين بحث هم جدي است كه بنيادگرايي مولود دنياي مدرن است. اگر مدرنيزهاي نبود بنيادگرايي هم نبود و همان سنتگرايي ادامه پيدا ميكرد.
- من هم اين حرف را شنيدهام، اما اين سخن نيز مثل سخنان ديگر مبهم و تحليل ناشده، بيان شده است. دست كم من تحليل خودم را از اين مساله ارائه ميكنم.
اين كه گفته ميشود بنيادگرايي مولود دنياي مدرن است، اگر معناي صحيح داشته باشد اين است كه بنيادگرايي مركب از دو چيز است، يك جز آن سنتي است و يك جز ديگرش غيرسنتي است.
جز سنتي آن همان بخش ذهني است و جز غيرسنتي همان بخش عيني است. يا به تفسيري كه من به كار بردم، ابزارهاي مفهومي آن سنتي است، يعني ميخواهد مثلاً دنيا را گلستان كند، يعني همه مردم را ميخواهد به يك دين واحدي مؤمن كند. اين يك تعريف سنتي از انسان است. انساني كه ما امروز ميشناسيم كه شك و تكثر از وجود فردي و اجتماعياش جداييناپذير است، هوس اين كه انسان قالببندي و به همه آدميان داراي فكر واحدي شوند، هوس باطلي است و فكر آشفتهاي است. اين فكر را در سر داشتن فكر كهنهاي است.اما براي تحقق بخشيدن به اين فكر بنيادگرا ميآيد از ابزار مدرن استفاده ميكند، از بمبهاي مدرن، هواپيماهاي مدرن، موشك، بمب ميكروبي و هر چه نظير اينها دستش برسد استفاده ميكند.
بنيادگرايي معناي ديگري هم دارد، افراد به رئوس متون دينياشان به صورت كاملاً تحتاللقطي نگاه كنند. مجال هيچ پلوراليزم تفسيري را ندهند ، تاريخيت آن متون را مورد توجه قرار ندهند. يكي از تعريفهاي من از بنيادگرايي اين است: "حركتي و نهضتي است كه دركي از تاريخيت ندارد. نه وجود انسان را تاريخي ميكند، نه دين را، نه متون ديني را، "به نظر من چنين روشي يعني تاريخي نديدن امور يك فكر كهنه است. بشر اقلاً دو قرن است كه با انديشه تاريخيت آشنا شده است. كساني كه درون انديشه مدرن و روح مدرنيته غوطه خورده باشند، اين را با گوشت و استخوان احساس ميكنند كه همه چيز تاريخي است. همه چيز در شمول طوفان تاريخ قرار ميگيرد و از آن رهايي ندارد. وقتی كسي با چنين ذهنيت ماقبل تاريخي ابزار مدرن را به كار ميگيرد، اين فاجعههايي را به بار ميآورد كه به آنها ميگوييم بنيادگرايي.
من قبلاً اشاره كردم كه خشونت داشتيم، تخريب داشتيم، جنگهاي فوقالعاده خونين وجود داشته است، اما چرا به آنها بنيادگرايي نميگوييم؟ براي اين كه ابزاري را به كار ميگرفتند كه متناسب با جهان آن روز بود و توانايي عملي آن مردم تناسب با توانايي ذهنياشان بود. امروز توانايي ذهني هيچ تناسبي با توانايي عملي ندارد.
به اين ترتيب شما ميتوانيد تخريبهاي بسيار عظيم به وجود آوريد.
#آقاي دكتر اگر برگرديم به سخنراني پاريس و اين بحثهايي كه در گفتوگو با آقاي بهمنپور درگرفت، شما گفتهايد انديشه مهدويت با دموكراسي تعارض دارد. با توجه به اين که مهدويت و منجيگرايي در ايران انديشهاي قديمي و ماندگار است، با اين حساب آن چيزي كه هميشه غايب خواهد بود دموكراسي است.
-اين طوري نبايد تفسير شود. من نگفتم كه انديشه مهدويت در تمام وجوه و تفاسيرش با دموكراسي تعارض دارد. البته در برخي تفاسيرش قطعاً تعارض دارد. آن چه كه در نوشتههاي خودم هم آوردهام، متأسفانه آن گونه تفاسير غلبه داشته بر تفسيرهاي نيكو از مهدويت. چه بيعملي سياسي، چه شيوههايي كه صفويه در پيش گرفتند، چه تئوريهاي فقهي كه بر مبناي مهدويت ساخته و پرداخته شد، خيلي آشكار است كه با دموكراسي بر سر مهر نيستند.
#يعني در بحث مهدويت هم، همان بحث قرائتهاي مختلف را باید مد نظر قرار داد؟
- بله قرائتهاي مختلف ميتوان داشت و من اتفاقاً اشاره كرده بودم كه آقاي مهدي بازرگان با «مهدي»، «بازرگاني» نكرد. اعتقاد داشت، اما آن اعتقاد را مبناي سياست قرار نداد.
این نکته مهمی است که به نظر من شيعيان به تدريج متوجه آن شدند.من معتقدم براي شيعيان دورههاي اول واقعاً مهدويت مانع بود كه حكومت تشكيل دهند. آنان به انتظار امام زمان نشسته بودند و ميگفتند چند صباحي ميگذرد و امام زمان ميآيد و حكومت عادله خواهيم داشت.
پس از مدتي متوجه شدند كه چه بسا اين زمان خيلي طولاني باشد و بايد فكري كرد، بايد حكومتي داشت. نظم و ساماني داشت، يعني در آن دورانهاي اوليه اين گونه بود.
علتش هم اين بود كه شيعه يك فرقه كوچكي بود و امام زمان را منجي فرقه خودش تلقي ميكرد. بحث حكومت جهاني حرفهايي است كه امروز پديد آمده است. شيعيان يك فرفه كوچك و مظلوم بودند و دائماً به خدا ميناليدند كه «خدايا به تو شكايت ميكنيم پيامبرمان كه نيست، وليمان كه نيست. تمام روزگار بر عليه ما هم داستان شدهاند. فتنهها از هر سو بالا گرفته است. يكي منجي فريادرسي را بفرست» در واقع امام زمان منجي فرقه شيعه تلقي ميشد و چنين تلقي ميكردند كه ديرو و زود هم از راه خواهد رسيد. اين درست شبيه افكار مسيحيان اوليه بود. آنها هم فكر ميكردند بازگشت مسيح به سرعت صورت خواهد گرفت. پس از مدتي متوجه شدند كه شايد بازگشت و رجعت مسيح به زودي تحقق نپذيرد، لذا مسيحيت اصلاً تمام سامان نظري خود را عوض كرد و همچنين تلقياش را از دنيا و دنياداري.
#پس به عبارت ديگر ميتوانيم بگوييم دموكراسي و مهدويتها قابل جمع خواهند بود، مشروط بر اين كه آن قدر بازگشت حضرت مهدي (عج) دور تصور كنيم كه بتوانيم برنامهريزي سياسي بكنيم.
-احسنتم. اگر وارد چنين فكري شويم، يعني همان سكولاريزاسيون، يعني شما يكي از انديشههاي دينيتان را آنقدر از دنياي موجودتان دور ميدانيد كه بدون توجه به آن برنامهريزي ميكنيد ، آن را نفي نميكنيد، اما از اين نظر ديوار به ديوار نفي است.
در يهوديت امروز عين اين كار صورت گرفته است. من خارج از كشور كه بودم با پارهاي از متكلمان يهودي محشور بودم.
در تورات داريم كه خداوند در 6 روز جهان را خلق كرد و روز هفتم استراحت كرد. مسلمانها -و يادم است كه در يكي از نوشتههاي مرحوم مطهري و ديگران-طعنه شديدي به يهوديان ميزدند كه يهوديان انديشه بسيار باطلي را آوردهاند، در كتاب تحريف شده خودشان كه خداوند استراحت كرد و خداوند خودش را بازنشسته كرد. ميگفتند اين چه معنا دارد؟ خداوند هميشه در كار خلقت است و قيوم است و اگر لحظهاي «نازي كند از هم فرو ريزند قالبها» اما ميدانيد اكنون متكلمان يهودي چه ميگويند؟ آنان درست همين را ميگويند كه خداوند عملاً از جهان فاصله گرفت. كار جهان را به جهان واگذار كرد. معني اين كه روز هفتم استراحت كرد ...
#از خستگي نبود...
-بله، خودش را بازنشسته كرد، يك بازنشستگي عمدي. گفت ديگر در كار جهان دخالت نميكنم. 6 روز آفريدم، حالا شما ادامه بدهيد، كار را به شما سپردم. اين آغاز سكولاريزاسيون بود. نه اين كه خدا نيست، هست، اما كاري به كار ما ندارد. جهان را به ما وانهاده است تا خودمان اداره كنيم.
اين پيشنهادي كه ميگويد موعود آن قدر دور است كه ميتوان آن را در برنامه ریزی به حساب نياورد، بسيار خوب است، مشكل وقتي است كه به حساب بياوريم.
#ما ميتوانيم به حساب نياوريمش؟
- من ميخواهم همين را بگويم كه وقتي به حساب بياوريمش بايد ببينيم كه چه نتايجي دارد. ديگر ميتوان گفت وقتي كه شما اين موضوع را وارد سياست كنيد و سیاست را بر اين موضوع بنا بگذاريد، بايد ببينيم چه ميشود؟ اگر واقعاً يك قومي بر اين باور باشند كه امام زمان چند صباح ديگر، مثلاً دو سال ديگر يا پنج سال ديگر خواهد آمد، همانطور كه شيعيان دورههاي اول غيبت به آن معتقد بودند، مطمئن باشيد آنها نه برنامهريزي سياسي ميكنند، نه برنامهريزي اقتصادي و نه به دنبال تئوريپردازي درباره آزادي و حقوق ديگر خواهند كرد.
#دولتي كه بخواهند زمينه ظهور را فراهم كند و برنامهاش اين باشد ديگر نيازي به اين تئوريپردازيها ندارد.
-در هر حال دو تا كار بيشتر نميشود. يا نزديك است كه به خاطر نزديك بودن كارها را نيمبند انجام ميدهيد تا آقا بيايد، يا آن قدر دور است كه كارها را خودمان بايد انجام دهيم.
#برخي از روشنفكران با اين كه با روشنفكري ديني موافق هستند، اما تحت تأثير انديشههاي رورتي، بحثهاي معرفشناسانه و فلسفي درباره دموكراسي در ايران را كه- سهم زيادي در اين بحثها روشنفكري ديني داشته است- يكي از موانع دموكراسي ميدانند. آنها معتقدند كه براي دموكراسي بايد نهاد بسازيم. در واقع دموكراسي با نهادسازي تاسيس ميشودند با بحث فلسفي ميخواستم از ديدگاه شما در اين باره مطلع شوم.
- بحث آقاي دورتي را با توجه به ريشههايش بايد مورد بررسي قرار داد. به نظر من ما از اينجا بايد آغاز كنيم.آقاي رورتي يك نوميناليست است . اصولاً معتقد است كه چيزهايي مثل دموكراسي و غيرهذاتي ندارند، كه ما درباره آن ذاتها صبحت كنيم و بعد بگوييم اگر آن ذاتها محقق شد، اين مسائل محقق شده است.
در واقع آن تاريخيت كه بحثش را ميكرديم در اين مسأله خيلي اصالت دارد.
تاريخيت ونوماليزم را بايد در كنار هم قرار دهيم. بايد از اينجا آغاز كنيم. اگر متفكران ما به نوميناليزم قانع شوند، آن گاه بستري براي پذيرفتن توصيه ايشان فراهم خواهد شد.
من معتقد بله ما بيش از حد بحث فلسفي ميكنيم و بحثهاي فلسفي ذاتگرايانه «اگزيستاتيسباليستي» ميكنيم.
اگر بحثهاي فلسفي كه ميكرديم، نوميناليستي بود، به گمان من هم به فهم حرف رورتي نزديك ميشديم و هم به قبول توصيه او؛اما مادامي كه آن مقدمه فلسفي فراهم نيست، از اين نتیجه ها نميتوان دم زد.
حال بايد به آقاي رورتي گفت كه اين سخن را در دل و بستر نوميناليستي ميگويي و توجه نداري كه نوميناليزم چند قرن طول كشيد كه تا در فرنگ جاافتاد و يكي از مسائلي كه نوميناليزم را آنجا را سخ كرد، علم جديد و فلسفه جديد بود. يعني باز هم ما بر ميگرديم به بنیان های نظري نوميناليزم. اين طوري است كه هم حرف رورتي بهتر فهميده ميشود و هم توصيههاي او.
اما ما همچنان كه به نهادسازي و عمل سياسي نياز داريم به بحثهاي نظري هم نياز داريم؛ولی بايد از انديشه هگلي خيلي پرهيز كنيم.
از پروژههايي كه مسائل را كلي تعريف كنيم و بيشتر هم جنبه مفهومي نظري داشته باشد و به جوانب عملي توجه نداشته باشد، بايد پرهيز كنيم، اما اگر تبيين مفاهيم باشد، اقتباس و انتخاب اصلح باشد. ساخت دستگاههاي تئوريك مناسب با شرايط بومي ما باشد بسيار جا دارد.
مثلاً فرض كنيد بنده خودم وقتي روي مفهوم «حق» اين همه تأكيد ميكنم، گمانم اين است كه اين يك ابزار مفهومي بسيار بسيار شايسته و ضروري است، براي اين كه دموكراسي داشته باشيم، حق فرد شناخته شود، براي اين كه توازني با تكليف برقرار باشد. به اين معنا و به اين مقدار ما نياز به كار تئوريك داريم.
#تجربه هم نشان ميدهد بدون كارهاي تئوريك هم نهادسازي صرف ممكن نيست
-اين اتفاق همين دوره افتاد.
# اين نهادسازيها مستلزم يك نوع شناخت، آگاهي و ترجيحگذاري است.
-اين چيزها همهاش هست. تنها ما نبايد انتظار داشته باشيم كه بتوانيم يك سيستم ارزشي كاملاً منقهي پديد بياوريم.
يك دستگاه و منظومه معرفتي سياسي كاملاً مضبوط و كامل پديد بياوريم. چنين چيزي هيچ جا پديد نيامده است . خودمان را نبايد معطل كنيم؛ بلكه ديالكتيك عمل و نظر را بايد هميشه مدنظر داشته باشيم.
#اين بحث تاريخيت كه مطرح کرديد به نظرم ميتواند مبناي انتقادي به روشنفكري ديني هم باشد. البته ديدم در سخنرانيهاي لندن تاریخیت را مد نظر قرار داده اید . فكر نميكنيد از اين منظر روشنفكري ديني ما دچار غفلت شده است.
-اگر منظورتان تاريخي نديدن دين است، بله. به نظر من غفلت شده است. حالا من اين را قبول دارم كه متكلمان معاصر ما اصلاً نگاه تاريخي به دين نداشتند ، آخرينشان شايد بتوانيم بگوييم مرحوم مطهري است .آقاي مطهري اواخر كمي متوجه شده بودند كه بايد به اصول دين نگاه تاريخي داشت.
#روشنفكران ديني بعد از آقای مطهری چي؟
-عرض كردم خود روشنفكران ديني اين نگاه تاريخي را نداشتند. علتش هم اين است كه اكثريت روشنفكران ديني ما تا همين اواخر برخاسته از بستر علوم طبيعي و تجربي بودند كه به اين مفهوم كار زيادي ندارد.
عجيب اين است كه روشنفكران چپ هم اين كار را نميكردند، با اين كه ماركسيسم يك مكتبي است كه بر تاريخيت بنا شده است. يعني ماركسيسم به مهمترين وجهي روح قرن نوزدهم را متجلي كرده است. به نظر من يكي از سودمندترين و پايدارترين عناصري كه در ماركسيسم است و درسي است كه بايد از آن گرفت، ولي بعضيها اين درس را آن طور كه بايد نگرفته بودند.
عليايحال امروز، ما عليالخصوص در عرصه نقد ديني و نقد سياسي به تاريخيت احتياج بسيار زيادي داريم و اين مفهوم بسيار تودر تو و پيچيده اي است و اصلاً نبايد فكر كرد يك معناي خيلي سادهاي دارد؛ اما به تدريج بايد از آن بهره جست و براي تبيينهاي نظري از آن استفاده كرد.
به او بياموزيد تا بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند اما به
فرزندم بگوييد كه به ازاي هر شياد انسانهاي صديق هم وجود دارند .به
او بگوييد كه در ازاي هر دشمن دوستي هم هست ميدانم كه وقت مي گيرد
اما به او بياموزيد كه اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر
از آن است كه جاي از روي زمين پنج دلار پيدا كند . به او بياموزيد كه
از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن
بر حذر داريد به او نقش و تاثير هم خنديدين را ياد آور شويد . اگر
ميتوانيد به او نقش هم كتاب را در زندگي آموزش دهيد . به او بگوييد كه
تعمق كند به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان به گلهاي درون باغچه،
به زنبور ها كه درهوا پرواز مي كنند دقيق شود . به فرزنم بياموزيد كه
در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود ، اما با تقلب به قبولي نرسد .به ا
و بياموزيد كه با ملايم ها ،ملايم و با گردن شكنها ،گردن شكن با شد .به
عقايدش ايمان داشته باشد ،حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند . به او ياد
دهيد كه همه حرفهارا بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي آيد
انتخاب كند . ارزش هاي مهم زندگي را به فرزندم آموزش دهيد كه در
اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود
ندارد . به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعين كند،
اما قيمت گذاري براي دل بي معناست . به او بگوييد كه تسليم هيا هو نشود
و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بياستد و با تمام قوا بجنگد . در
كار تدريس به فرزدنم ملايمت به خرج دهيد ، اما از او يك ناز پرورده
نسازيد ، بگذاريد او شجاع باشد .به او بياموزيد
كه به مردم اعتقاد داشته باشد.
موضوع:متن نامه آبراهام لينكلن به آموزگار فرزندش
با تبسم سخنانتان را آغاز كنيد . پيامبر اكرم(ص)
عدالت

عدالت چیزی است که در جامعه ی ما یعنی در بین مردم ایران بیشتر انسانها برای رسیدن به منافع خود از آن واژه استفاده می کنند اما کسی به آن عمل نمی کند مگر عده ای از مردم ایران در کشور ما ایران عدالت به طور مطلق حاکم نیست کسی که حرف از عدالت می زند باید ابتدا نهج البلاغه را بخواند و معنی آن را بداند عدالت یعنی یکسان بودن حقوق زن و مرد، فقیر و غنی، کودک و انسان بالغ و …
فردی که از عدالت حرف می زند باید حقوق انسانهای مختلف را یکسان بداند بین آنها تفاوتی نگذارد و امکانات رفاهی و سایر امکانات را بصورت یکسان در اختیار آنان قرار دهد اگر عدالت در جامعه اسلامی برقرار باشد بیشتر کمبودهای مردم جبران می شود و ممکن است که فقر در جامعه و بسیاری از مشکلات مردم حل و فصل شود.
بیشتر مردم ایران شاغل نیستند یا شغل مناسبی ندارند واین کمبودها که ناشی از رعایت نکردن عدالت است باعث فقر در جامعه می شود و اختلافات طبقاتی و بی توجهی به این مردم را به همراه می آورد .
عدالت نزد علی (ع) بود
و بس
از آه جگر سوزم علي كجايي
آتشي كه تو بر طلحه و زبير افروختي خا موش گشته و
برادرانت تورا به
دينار دنيوي فروخته اند خدايا آن سان كه شير خدا آتش
بر نا عدالتي را افروخت
كاش از سوز آن رييشه ناعدالتي را در انسانها مي
خشكاندي
اي كاش كه برادرانت به جاي روي برگردان از تو به سوي
عدالت تو بر مي گشتد
شب هاي رمضان است روز هاي است كه شمشير
ناعدالتي بر فرق تو نشسته و تو مولاي ما در زهر
جانسوزي بسر مي بري كه
فزت و رب الكعبه
از دست نااهلان روزگار سر دادي
بر گرد
ما به انتظار تو هستيم
اما آهسته گام بر دار كه ابن ملجمان
زهرآگين تري
در
در انتظار خشكاندن عدالت واقعي اند
پس به انتظار بمان
كه زجز كشان ناعدالتي براي شكوه به پيش تو بيايند
كه چون ياراي ديدن فرق شكافته تورا ندارند
21 رمضان سالروز شهادت مولود كعبه بر راه پويان
عدالتش تسليت باد
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6 پرسش مهر 6 – پرسش مهر 6
رمز جاذبه علي
سبب دوستي و محبت علي در دلها چيست ؟
رمز محبت را هنوز كسي كشف نكرده است ، يعني نميتوان آنرا فورموله
كرد و گفت اگر چنين شد چنان ميشود و اگر چنان شد چنين ، ولي البته رمزي
دارد . چيزي در محبوب هست كه براي محب از نظر زيبائي خيره كننده است
و او را به سوي خود ميكشد . جاذبه و محبت در درجات بالا عشق ناميده
ميشود . علي محبوب دلها و معشوق انسانهاست . چرا ؟ و در چه جهت ؟ فوق
العادگي علي در چيست كه عشقها را برانگيخته و دلها را به خود شيفته
ساخته و رنگ حيات جاوداني گرفته است و براي هميشه زنده است ؟ چرا
دلها همه خود را با او آشنا ميبينند و اصلا او را مرد ه احساس نمي كنند
بلكه زنده مييابند ؟
مسلما ملاك دوستي او جسم او نيست زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و
ما آن را احساس نكردهايم . و باز محبت علي از
نوع قهرماندوستي كه در همه ملتها وجود دارد نيست . هم اشتباه است كه
بگوئيم محبت علي از راه محبت فضيلتهاي اخلاقي و انساني است ، و حب علي
حب انسانيت است . درست است علي مظهر انسان كامل بود و درست است كه
انسان نمونههاي عالي انسانيت را دوست ميدارد اما اگر علي همه اين فضائل
انساني را كه داشت ميداشت ، آن حكمت و آن علم ، آن فداكاريها و از خود
گذشتگيها ، آن تواضع و فروتني ، آن ادب ، آن مهرباني و عطوفت ، آن
ضعيف پروري ، آن عدالت ، آن آزادگي و آزاديخواهي ، آن احترام به انسان
، آن ايثار ، آن شجاعت ، آن مروت و مردانگي نسبت به دشمن ، و به قول
مولوي :
در شجاعت شير ربا نيستي
در مروت خود كه داند كيستي ؟
آن سخا وجود و كرم و . . . اگر علي همه اينها را كه داشت ميداشت اما
رنگ الهي نميداشت ، مسلما اين قدر كه امروز عاطفه انگيز و محبت خيز
است نبود .
علي از آن نظر محبوب است كه پيوند الهي دارد . دلهاي ما به طور
ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگي دارد ، و چون علي را
آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق مييابند و به او عشق ميورزند . در حقيقت
پشتوانه عشق علي ، پيوند جانها با حضرت حق است كه براي هميشه در فطرتها
نهاده شده و چون فطرتها جاوداني است مهر علي نيز جاودان است .
نقطههاي روشن در وجود علي بسيار است اما آنچه براي
هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن
است كه به وي جذبه الهي داده است .
سوده همداني ، بانوي فداكار و دلباخته علي ، در مقابل معاويه بر علي
درود فرستاد و در وصفش گفت :
صلي الاله علي روح تضمنها
قبر فاصبح فيه العدل مدفونا
قد حالف الحق لا يبغي به بدلا
فصار بالحق و الايمان مقرونا
" درود خداوند بر رواني باد كه او را خاك برگرفت و عدل نيز با وي
مدفون گشت "
" با حق پيمان بسته بود كه به جاي آن بدلي نگزيند ، پس با حق و با
ايمان مقرون گشته بود " .
صعصعة بن صوحان عبدي نيز يكي ديگر از دلباختگان علي بود ، از كساني بود
كه در آن دل شب در مراسم دفن علي با عده معدودي شركت كرد . پس از آنكه
حضرت را دفن كردند و بدنش را خاك پوشانيد ، صعصعه يك دست خويش را
بر قلبش نهاد و با دست ديگر خاك بر سر پاشيد و گفت :
" مرگ گوارايت باد ! كه مولدت پاك بود و شكيبائيت نيرومند و
جهادت بزرگ . بر انديشهات دست يافتي و تجارتت سودمند گشت " .
" بر آفرينندهات نازل گشتي و او تو را با خوشي پذيرفت و ملائكش به
گردت در آمدند . در همسايگي پيغمبر جايگزين گشتي و خداوند تو را در قرب
خويش جاي داد و به درجه
برادرت مصطفي رسيدي و از كاسه لبريزش آشاميدي " .
" از خدا ميخواهيم كه از تو پيروي كنيم و به روشهايت عمل كنيم .
دوستانت را دوست بداريم و دشمنانت را دشمن بداريم و در جرگه دوستانت
محشور گرديم " .
" و دريافتي آنچه را ديگران درنيافتند و رسيدي به آنچه ديگران نرسيدند
. در پيشگاه برادرت پيغمبر جهاد كردي و به دين خدا آنچنانكه شايسته بود
قيام كردي تا سنتها را بر پا داشتي و آشوبها را اصلاح نمودي و اسلام و
ايمان منظم گشت . بر تو باد بهترين درودها " .
" به وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد و راهها روشن گشت و سنتها بپا
ايستاد . احدي فضائل و سجاياي تو را در خود جمع نكرد . نداي پيغمبر را
جواب گفتي . به اجابتش بر ديگران پيشي گرفتي . به ياريش شتافتي و با
جان خويش حفظش كردي . با شمشير ذوالفقار در مراحل ترس و وحشت حمله
بردي و پشت ستمگران را شكستي . بنيانهاي شرك و پستي را درهم فرو ريختي
و گمراهان را در خاك و خون كشيدي پس گوارايت باد اي امير مؤمنان ! "
.
" نزديكترين مردم بودي به پيغمبر . اول كسي بودي كه به اسلام گرويدي .
از يقين لبريز و در دل محكم و از همه فداكارتر و نصيبت از خير بيشتر بود
. خداوند ما را از اجر مصيبت محروم نكند و پس از تو ما را خوار نگرداند
" .
" به خدا سوگند كه زندگيت كليد خير بود و قفل شر ، و مرگت كليد هر
شري است و قفل هر خيري . اگر مردم از تو پذيرفته بودند از آسمان و زمين
نعمتها برايشان ميباريد اما آنان دنيا را
بر آخرت برگزيدند ( 1 " .
آري دنيا را برگزيدند و در مقابل عدل و عدم انعطاف علي تاب نياوردند
و عاقبت دست جمودها و ركودها از آستين مردمي به در آمد و علي را شهيد
كرد .
علي عليه السلام در داشتن دوستان و محبان سر از پا نشناخته كه در راه
ولاء و محبت او سر دادند و بر سر دار رفتند بينظير است . تاريخچههاي
شگفت و جالب و حيرت انگيز آنها صفحات تاريخ اسلام را مفتخر ساخته است
. دست جنايت ناپاكاني از قبيل زياد بن ابيه و پسرش عبيدالله و حجاج بن
يوسف و متوكل و در رأس همه اينها معاوية بن ابيسفيان به خون اين
زبدههاي انسانيت تا مرفق آلوده است .
پاورقي :
1 - بحار الانوار ، ج 42 ، ص 295 - 296 ، چاپ جديد .

«19 آذر 1325 خورشيدي صبح. نخست وزير، جناب اشرف قوام السلطنه امروز صبح با حضور وزير دادگستري جناب آقاي علي اكبر موسوي زاده و دادستان ديوان عالي كيفر و جمعي از مسئولين كشوري و لشگري ساختمان جديد كاخ دادگستري را در خيابان نايب السلطنة سابق افتتاح كرد.»
پنجاه و هفت سال از آن 19 آذر مي گذرد و كاخ دادگستري ساختماني آشنا با تصوير ايزد بانوي عدالت با آن ترازوي مشهورش با صداي آشناي كليك هاي مداوم ماشين تحريرهاي دوره جنگ جهاني هم عريضه نويس هاي آشنا به قوانين و صداي ناله و آه و اشك و دعا و نفرين و فحش و ناسزا در ميانه خيابان «داور» قرار دارد خياباني كه نامش بي ترديد يكي از با مسماترين نام هايي است كه شهرداري تهران بر آن گذاشته است. پنجاه و هفت سال پيش در 19 آذر ساختمان دادگستري در قلب تهران افتتاح شد. اما شايد براي خيلي از ما كه بارها از جلوي اين ساختمان عريض و طويل و آشنا گذر كرده ايم، بارها از خود سئوال كرده ايم اين ساختمان چگونه به وجود آمده است؟
انديشه بپا كردن ساختماني بزرگ و مدرن براي تشكيلات عدليه و دادگستري از زماني مطرح شد كه «علي اكبرخان داور» وزير عدليه دوره پهلوي اول، دست به يك سري اصلاحات اساسي در تشكيلات عدليه زد. وزارت عدليه در دوره ناصرالدين شاه بنا شد. زماني كه وي پس از بر كنار كردن «ميرزا آقاخان نوري» صدراعظم خود دست به ابتكاري جديد زد و به جاي صدراعظم، شش وزارت خانه تاسيس كرد. شش وزارتخانه اي كه قرار شد، با مشاركت شاه و حكومت، اداره شود. اين شش وزارتخانه اگر چه شباهتي به هيات وزيران كنوني نداشت ولي شايد نخستين قدم براي ايجاد دولت در ايران بود. يكي از اين شش وزارتخانه، وزارت عدليه بود. اين وزارتخانه تا حدود سال هاي 1285ق. برنامه منظم و مدوني براي ايجاد نظم و عدالت نداشت، تا آن زمان دادگاه ها دو نوع بودند: دادگاه هاي «عرفي» كه به امور جزائي كم اهميت رسيدگي مي كردند و دادگاه هاي «شرع» كه محاكمات بزرگ را اداره مي كرد. حدود سال هاي 1285.ق پس از آن كه ناصرالدين شاه، ميرزا حسين خان سپه سالار وزير مختار ايران در عثماني پس از سفر به عتبات از عثماني به ايران فراخواند، از او خواست تا تغييراتي در سيستم قضايي كشور انجام دهد. ميرزا حسين نيز دستورالعمل عدليه را به منظور به وجود آمدن يك نظام هماهنگ تدوين كرد. اين سيستم قضايي بعدها در مجلس اول با اضافه كردن موادي و اعمال تغييراتي، نظام عدليه كشور را تشكيل داد. اما پس از به قدرت رسيدن پهلوي اول، «علي اكبر داور» يكي از كساني كه در به سلطنت رسيدن رضاخان موثر بود، به وزارت دادگستري منسوب شد. وي تشكيلات جديد دادگستري را تدوين و براي تصويب به مجلس برد و توانست آن را به مرحله اجرا در آورد. اين قانون تشكيلات، كه تشكيلات دادگستري كشورهاي غربي مانند سوئيس، فرانسه را الگو قرار داده بود، بسيار وسيع و گسترده بود. يكي ديگر از كارهاي «داور» لغو مصونيت كنسولي اتباع بيگانه در ايران _ كاپيتولاسيون _ بود كه به موجب آن اتباع خارجي ساكن ايران نيز تحت پيگرد قانوني ايران قرار مي گرفتند.
بعد از استقرار نظام دادگستري (عدليه) جديد احتياج به يك ساختمان بزرگ و مجلل احساس شد. پيش از اين وزارت عدليه در ساختماني قرار داشت كه در دوره محمد شاه توسط «حاج ميرزاي آقاسي»، صدر اعظم ساخته شده بود. اين ساختمان كه در زميني به وسعت 50 هكتار در قسمت غربي ارگ و كاخ گلستان واقع شده بود، داراي 240 اتاق بود. بعد از فوت محمد شاه و از كار بركنار شدن «حاج ميرزا آقاسي»، صدراعظم بعدي، يعني «ميرزا تقي خان اميركبير» در آن جا ساكن شد. با تاسيس وزارت عدليه توسط شاه، خانه صدراعظم را براي اين وزارت خانه در نظر گرفتند و كمي به ساختمانش اضافه كردند. اين ساختمان تا زمان تشكيل دادگستري نوين نيز ساختمان عدليه بود. «داور» در سال 1306 ش. براي ساختمان دادگستري مقداري اعتبار از مجلس گرفت. اما آغاز بنا تا سال 1312.ش ميسر نشد. هر چند «علي اكبرخان داور» در سال 1312 به يك باره خودكشي كرد و رييس الوزرا كه در آن زمان «محمد علي فروغي» بود، «محسن صدر» ملقب به صدرالاشراف را به رياست وزارت دادگستري (عدليه) انتصاب كرد. صدر الاشراف در همين سال ساخت بناي دادگستري را به مناقصه گذاشت. 11 شركت از 11 كشور در اين مناقصه شركت كردند و طرح ها و نقشه هاي خود را ارايه كردند كه نهايتا شركت اشكودا از چكسلواكي برنده اين مناقصه شد.
به دليل وسعت مشاغلي كه در دادگستري به وجود آمده بود و به وجود مي آمد در سال 1314.ش تصويب نامه اي از سوي هيات وزرا تصويب شد كه اجازه مي داد كاخ دادگستري ساخته شود. با برآورد مهندسان، اين بنا بايد در مساحتي حدود بيست هزار متر بنا مي شد. بدين منظور، دولت ساختمان هاي اطراف را كه شامل خانه و مدرسه و قزاقخانه بود، خريد. اين زمين بين چهار خيابان اصلي شهر قرار داشت. ناصرخسرو از شرق، ارگ، بازار از جنوب خيام يا خيابان جليل آباد از غرب و از سمت شمال به وسيله خيابان داور به ميدان توپخانه وصل مي شد. اين خيابان را سابق بر اين در دوره قاجار به علت قرار گرفتن خانه «كامران ميرزا» نايب السلطنه در آن كوچه، نايب السلطنة مي گفتند. عمليات ساختماني از اول فروردين 1317.ش رسما آغاز شد و تا اواسط سال 1318 ادامه داشت. در اين زمان به علت آغاز جنگ جهاني دوم و حضور چكسلواكي در جنگ، تعطيل شد. بعد از پايان يافتن جنگ كار ساختمان در سال 1325.ش از سر گرفته شد و در آذر ماه آن سال، عليرغم كامل نشدن گشايش يافت. ساختمان كاخ دادگستري چنان چه گفته شد در زميني به مساحت 20000 متر مربع پي ريزي شد. حجم ساختمان هاي آن، بخش عظيم زمين را تشكيل مي داد. ارتفاع آن از سطح زمين 17 تا 27 متر و 60 سانتي متر و عمق آن از سطح زمين 5 تا 10 متر است. ساختمان از لحاظ ايمني بسيار مستحكم است و از نظر زلزله استاندارد شده است. ساختمان داراي سه قسمت عمده مركز و 2 بال شمالي جنوبي است. در اصلي آن در خيابان داور است. ورودي ها و خروجي ها در آن جوري تعبيه شده كه محل ورود ارباب رجوع كارمندان از يكديگر متمايز است. تونل مخصوصي در قسمت جنوب آن ساخته شده است تا مجرمين از آن جا رفت و آمد كنند. البته اين در زماني بود كه زندان نيز در كنار دادگستري بود و از آن مجزا نشده بود. اسكلت بنا از بتن مسلح است كه در فواصل آنها آجرچيني شده است. نماي خارجي از كف تا 4 متر از سنگ معدن گاجره اصفهان و بقيه آن اندود سيمان انگليسي است. روپوش داخلي سرسراي بزرگ و پلكان ها از سنگ معدن است كه معادن اراك، قم و يزد استخراج شده بود، روپوش داخلي اتاق هاي درجه اول و بعضي سالن ها تخته هاي سه لايي آمريكايي است. كف قسمتي از اتاق ها از پاركت روسي است و كف سرسراي بزرگ از سنگ معدن گاجره اصفهان است. سيستم گرمايشي و سرمايشي آن به صورت حرارت مركزي توسط يك شركت انگليسي تعبيه شد. تهويه هاي مجهزي نيز براي پزشك قانوني و زندان ها نصب شد. ساختمان مجموعا داراي 7 حياط 550 اطاق و سالن است. زيباترين سالن آن سالن محاكمات جنايي است كه گنجايش 450 نفر تماشاچي را دارد.
زندان دادگستري داراي امكاناتي چون حمام مخصوص و آشپزخانه و رختشورخانه بود. يك رستوران نيز مخصوص كارمندان با ظرفيت 300 نفر در روز ساخته شد.
در زمان تاسيس ساختمان يك دستگاه تصفيه آب و يك دستگاه 150 شماره اي تلفن در نظر گرفته شد. سيستم اطفاي حريق كاخ نيز به صورت مركزي است و به محض اين كه بخشي دچار حريق شود، به سرعت اطفاء مي شود. در ابتداي بناي اين ساختمان قرار بود زندان و پزشك قانوني در مكان كاخ باشد، اما بعدها به همراه برخي از شعبات دادگستري جا به جا شد.
مجسمه هاي نماي ورودي و داخلي آن توسط بهترين مجسمه سازها و مهندسان ايران طراحي شد. استاد «علي اكبر صنعتي» به همراه استاد «ابوالحسن صديقي» و «ارژنگ رحيم زاده» اين مجسمه ها را ساختند استاد صنعتي در يكي از مصاحبه هاي خود تعريف مي كند كه به اعتراض براي نگرفتن دستمزد خود ترازوي عدالت را كج كرده بود و بعد از دريافت حق الزحمه خود، آن را دوباره صاف مي كند.
كاخ دادگستري در طول سال هاي فعاليتش، مهم ترين محاكمات تاريخ دادگستري مانند محاكمه «سيد محمد تدين» از روساي مجلس شورا كه در سال 1320.ش به جرم دخالت در انتخابات و سو استفاده در خريد خواربار و «علي سهيلي» نخست وزير، به اتهام شركت در خريد لوازم متروكه و دخالت در انتخابات، شاهد بوده است.
امروز پنجاه و هفت سال است كه ساختمان كاخ دادگستري افتتاح شده است و مردم آن جا را به عنوان تنها پناهگاه خود در برابر جرم و جنايت تبعيض اجتماعي و... مي دانند.
فرشته عدالت علي اكبر صنعتي هنوز دلنگران «عدالت» است.
سلام به مهر
مهری که در دل هایمان تبدیل به کینه شده و آینه ای که زنگار بسته
بیائید همه با هم مهر درمهر دیگر برای ایران عزیزمان



«چهار معنى و يا چهار موردِ استعمال براى اين كلمه آوردهاند:
در قرآن كريم آمده است: «وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْميزانَ»؛ [3] همان طور كه مفسران گفتهاند، مقصود اين است كه در ساختمان جهان رعايت تعادل شده است. در هر چيز، از هر چيز، از هر مادهاى به قدر لازم استفاده شده است.
در حديث نبوى آمده است: «بِالْعَدْلِ قامَت السَّماوات وَ الأَرْض»؛ [4] همانا آسمان و زمين با عدل برپاست. نقطه مقابلِ عدل، به اين معنا، بىتناسبى است نه ظلم.» [5]
شهيد مطهرى در باره معناى دوم، كه در پاسخ بسيارى از اشكالات نقشآفرين است،مىنويسد:
اين تعريف نيازمند به توضيح است، اگر مقصود اين باشد كه عدالت ايجاب مىكند كه هيچ گونه استحقاقى رعايت نگردد و به همه چيز و همه كس به يك چشم نظر شود، اين عدالت، عين ظلم است. اگر اعطاى بالسويه عدل باشد، منع بالسويه هم عدل خواهد بود. جمله عاميانه معروف «ظلم بالسويه عدل است» از چنين نظرى پيدا شده است و اما اگر مقصود اين باشد كه عدالت يعنى رعايت تساوى در زمينه استحقاقهاى متساوى، البته معناى درستى است. عدل ايجاب مىكند اين چنين مساواتى را و اين چنين مساوات، از لوازم عدل است ولى در اين صورت بازگشت اين معنا، به معناى سومى است كه ذكر خواهد شد.» [6]
معناى سوم عدالت كه از نظر استاد، در قانون گذارى بايد مورد توجه قرار گيرد، عبارتاست از:
مولوى در اشعار معروف خود مىگويد:
«د. رعايت استحقاقها در افاضه وجود و امتناع نكردن از افاضه ورحمت به آنچه امكان وجود يا كمال وجود دارد ... عدل الهى در نظام تكوين طبق اين نظريه؛ يعنى هر موجودى، هر درجه از وجود و كمال وجود كه استحقاق و امكان آن را دارد، دريافت مىكند و ظلم؛ يعنى منع فيض و امساك جود از وجودى كه استحقاق دارد.» [8]
در پاسخ به پرسشهاي رئيس جمهوري ما را با دادن نظر ياري دهيد